داستان دختر خاله مهتاب تو اتوبوس

بازم سلام به شما عزیزان خوبتر از جان ابی هستم و 24 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم مربوط به همین دو هفته ی قبل هستش که رفته بودیم عروسی منتها برای برگشتن منو دختر خاله مهتاب چون جا نبود مجبوریم با هم برگردیم

خوب بزارین از اول بگم براتون 24 سالمه دانشجوی رشته ی مدیریت بازرگانی هستم توی دانشگاه شهید بهشتی ادامه خواندن “داستان دختر خاله مهتاب تو اتوبوس”

داستان من و دختر خالم

سلام به همه ی عزیزان همیشه در صحنه و اونایی که پشت صحنه هستش و کسی ازشون خبر نداره.

میلادم و 29 سالمه ماجرا برمیگرده به چند سال قبل اون موقع 26 سالم بود بله کسی که عاشقش بودم ازدواج کرد البته نه با من با کسی که رغیبم بود و از طرفی هم بهم خیلی نزدیک بود و بهترین دوستم بود. ادامه خواندن “داستان من و دختر خالم”

داستان من و پسر خالم محسن

سلام به شما عزیزان همسشه در صحنه 😂
مهدیه هستم و 23 سالمه قدم هم 170 میشه وزنمم 70 کیلویی میشه ماجرا از اونجا شروع شد که رفته بود

برای چند روزی خونه پسر خالم محسن.بزارین از محسن بگم براتون اونم سی سالشه یک سالی میشه که با سحر خانوم ازدواج کرده. ادامه خواندن “داستان من و پسر خالم محسن”

داستان

درود و سلام خدمت شما همراهان همیشگی پوریا هستم و 24 سالمه این خاطره ای که میخوام براتون بگم مال سه چهار روز قبله.

اون موقع برای اولین بار بعد از عروسی دختر خالم دقیقا یادمه روز سوم بعد از عروسیشون بود برای ماه عسل اومده بودن خونمون شمال. ادامه خواندن “داستان”

داستان آمپول زدن

آمپول زدن دختر خاله شبنم در روز جشن تولدش

آرمانم 27 سالمه قدمم 182 وزنم هم 69 کیلو هستش.

دختر خالم شبنم هم 24 سالشه قدش هم حدودا 175 هستش.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم برای تفریح دو هفته ای برم خونه ی خالم خونه ی ما تو کرج هستش خونه ی اونا تو بیرجند بود. ادامه خواندن “داستان آمپول زدن”