داستان پدر شوهرم به بهونه ماساژ

الناز هستم و ۲۵ سالمه یک سالی میشه که با همسرم مهدی ازدواج کردم

زندگی خوبی داریم ولی چند مدتی که مهدی رفتارش با من عوض شده احساس می کردم سرد شده دیگه مثل قبلنا قربونت برم عشق منی تا آخر دنیا نوکری تو می کنم از این خبرا نیست ولی از اون و احساس می کنم پدر شوهرم خیلی بیشتر بهم من محبت میکنه تام بدون هیچ چشم داشتی البته اون موقع فکر میکردم بدون هیچ چشم داشتی بعد فهمیدم این پیر خرفت بی همه چیز میخواست منو چند میگیره دنیای بدی شده دوستان پدرش البته حداقل پدر شوهر که من دارم پسر شما اون مردی که یه شام پیدا شد واقعا چی میشد بگم دوست دارم از این زندگی نکبت بار میزنم بالا هرچی میزنم دست و پا میزند انگار پایین داره مثل یه باتلاق هرچی میره جلو بدتر میشه ماجرا آنجا جالب شد که پدر شوهرم گفت از پسرم طلاق بگیری اون لیاقت عشق تورو نداره و من هم میدونم با تو خیلی سرد و نامهربونه وقتی که فهمیدم نیت شیمی داره پدرشوهرم قبول کردم و گفتم باشه من ازش طلاق میگم ولی مهریه را تا قرون آخر از وقوع آتش میکشم ولی یه شرط دارم با شما ازدواج کنم به اسم می کنیم و همینطور هم کرد حرفامو خوردم نامردی نکردم دو سه روز بیشتر استفاده نکردیم و من میلیاردر شدم واقعاً روش باحالیه دوستان ولی باحال تر اینجاست که مهریه از دیه قیمتش بیشتره اما متاسفانه اونا من رو کشتم من الان اون دنیام من می خوام بهتون بگم کارهایی که من انجام دادم لطفاً کنید همراه اول هیچکس تنها نیست ببخشید بچه تولید همراه اول باید می کردم ولی نمیدونم ولی باید طراحی نکنند که داستان داستانم طرفدارای خاص خودش را دارد که شما را به خدا می سپارم امیدوارم آنچه در عمق مسری بشه خدا از سر تقصیرات بگذره داستان دیگه خداحافظ

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *