داستان دختر افغان جلوی شوهر بی غیرتش

دقیقاً یادمه سال ۸۴ چند همسایه آمده بود جدید که قریب به اتفاق چند خانواده فامیل بودند که همشون افغان بودند

خلاصه نگم براتون اولش خیلی ناراحت بودی که گفتین وای این افغانیان بدن ولی بعد فهمیدیم طرز رفتار طرز گفتار و محبت و دوستی که داشتند باعث شد بفهمیم افغان ها جزئی از بهترین آدم های دنیا هستند واقعا مردمی خونگرم مهمان نوازی هستند حتی اگه یه تیکه نان خشک مدار بسته باشه خونشون همون نصف می کنم با شما صحیح میشم اولش نگاه واقعاً نژادپرستانه بهش داشتم ولی بعد فهمیدم که اصلاً اینطور نیست �به کردم گفتم خدایا خودت میدونی که من اونا رو نمی شناختم و از دور از طریق رسانه‌ها فکر میکردم اون آدم های بد و وحشی هستند در صورتی که بعد فهمیدم جنایات بعضی هم می کنند و به اسم همون کشور یا به همون قبلیه برمیگرده ولی همه آدم ها نیستند خوب و بد بالاخره هر جا هست حالت چطور ما ایرانیا اینجا افغانستان منم عاشق یکی از دخترای همسایه من شده بودم ولی از داداشش خیلی ترسیدم چرا چند سال از من بزرگتر بود و یه جورایی یکم ترسناک اخلاق بود ولی جذبه خاصی داره انگار که انگشتش بالا بود هستم که ماجرای عشق منو خواهر شوهرم بفهمه من واقعاً قصد ازدواج دوست دارم ولی متاسفانه خانواده ما اون نگاه مسخره چشم هم چشمی داشتن مخالفت می کردند و می گفتند ماه آذر این تو بمیری ولی با یه اجنبی اونم افغانی ازدواج نکنی بله فشار سنگین روحی بودم رفتم حموم تیغ و برداشتم گلنارو ۱۰ تیکه کردم �ی دوستان گفتم دیگه ازدواج نمیکنم و کنار جیره‌بندی کردم واسه تا آخر عمرم فکر کردی میرم با تیغ رگ دستم یار گردن میزنم عمرن مدیونی فکر کنی من میرم خودکشی کنم �سه انسان‌های ضعیفه اونایی که خیلی میترسم از آینده انسان های قوی با قدرت ادامه میدیم چشم حسودا رو کور میکنیم به دشمنان زمین میمالید داستان نافرجام بود عشق نافرجام من و زن افغانی ولی بعدها کوتاه نیامدیم هر که باشد ازدواج با مامان و بابا رو گرفتیم برادرا خواهرا که مهم نبودن زیاد اسم مامان و بابا بودن ازدواجداستانی آخرش باحال شد داستان دیگه خدانگهدار

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *