داستان یواشکی با خانوم پرستار تو رختکن زنانه بیمارستان

سلام به همه شما عزیزان همیشه در صحنه یادمه تابستون پارسال بود که بیمارستان خیلی خیلی خلوت شده بود

خدا را شکر مریضی خیلی خیلی کم بودن تو هر وقت میشه گفت فقط دو سه تا مریض بود هر بخش دو نفر فقط مسئول رسیدگی به این بخش بودند یعنی تو بخشی که من بودم من بودم و یکی از همکارای زن پرستاره البته هنوز ازدواج نکرده بود میشه گفت دختر بود ولی یه جورایی سنش اونقدر بود که بهش میگفتیم سرپرست سنجش ۳۰ سالش شد ولی هنوز مجرد بود منو به خودش خیلی جدی کرده بود ولی من دو سال از من کوچکتر بودن ولی خودتون میشی نمیدونی واسه ما پسرا وقتی که پای عشق بیاد وسط معنا و مفهومی نداره و زیاد بهش اهمیت نمی دهیم که خیلی ها بهش میگن مرد زنش بالاتر باشه اتفاقاً �ربه نشون داده ازدواج‌هایی که مردها صحنه کمتری دارند یا سنشون بالاتره تداوم بیشتری دارند یک باور غلط هستش که میگن باید حتما مرد بزرگتر باشه خلاصه رابطه ما روز به روز نزدیک تر شده بود �‌کم تصمیم گرفتم به یک پیشنهاد ازدواج شدم ولی اون میگفت نه من قصد ازدواج ندارم ولی میتونیم با هم دوست باشیم گفتم یعنی چی گفت با هم دوست بشیم چیه واقعا از یه دختر بعید بود واقعا نفهمیدم که آخرالزمانه هیچی اونجاش واسم شوکه برانگیز بود که فهمیدم دو ازدواج ناموفق داشته با خودم گفتم اگه من ازدواج کنم احتمال اینکه ازدواجمون ناموفق باشه به مراتب بیشتره � بعدها فهمیدم رابطه‌های اون وقتی که شوهر داشته با مردای غریبه آنچنان زیاد بوده که حتی مردی نداشته و همین باعث شده که خبر بدهد شوهرش برسه و اونم کارهای طلاق را انجام داد واقعاً دنیای بدی دوستان عزیز اگه ازدواج می کنید طرف مقابلتون حتماً بشناسیم پول قیافه بظاهر معصوم را نخورید امیدوارم فهمیده باشید چی بگم یه داستان بدرود

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *