داستان من و زنم تو شب اول عروسی ( شب زفاف )

رضا هستم ۳۷ سالمه

�جرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد دختری هستش که عاشق شدیم تا سن ۳۳ سالگی می‌گفتم اصل فایده زن گرفتن زن گرفتن یعنی بدبختی وقتی که میری توش راست یکم سختی داره ولی از بیرون گود که دوران قبل از ازدواج در دوران بعد از ازدواج مقایسه می کنی من خیلی چیزها را به دست آوردید وقتی که ازدواج می کنی برکت تو زندگی میان من اصلاً باور این اعتقادات نداشتم و با خودم گفتم اینا خرافاته ولی با چشمای خودم دیدم برک سخنرانی کرد خیلی از دوستان و آشنایان که میدن به زوجی که حتی کار هم نداریم به ما کمک می کردند حتی یکی از بی سی از کارا � ما کمک می گرفتند و به ما می‌دادند مرسی دوستان عزیز که در این داستان منو میخونه هنوز باز نشده مادر از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتم دختری که با نگاه اول عاشقش شده بودم � می خواستم رسم ازت خواستگاری کنه البته وقتی میگم عشق با نگاه اول این طور که نه چشم بسته درست عشق تو نگاه اول بود ولی منم یه سری ملاکهایی واسه زندگی و همسرایی ندارند که این ملاک‌ها دقیقا مطابق با همون دختری بود که من عاشقش بودم خلاصه چند روزی گذشت با خودم امروز و فردا کردم و گفتم فردا پس فردا گفتم برم با خود طرف صحبت کنم بگم نظرم اون چیه که باهاش صحبت کردم و خیلی خوشحال شد و گفت با خانواده خود صحبت کن منم با خانواده خودم حداقل رضایت بگیریم واسه خواستگاری از خانواده همدیگر را پسندیدند انشالله اگه نبود که باز هم خودمون نامیدن میشیم و دست از تلاش بر نمی داریم تا اینکه به هم بریزد و باهم ازدواج کنیم دوستان عزیز همین طور هم شد متاسفانه یه اتفاق ناگوار افتاد �یقاً سر عقد قبل از اینکه خود به اخوند بشه و ازدواج رسم‌نو انجام بگیره با خبر شدیم برادر همسرم �بته نگاه برادر همسر آینده وفات کرد بله تویی ثانیه‌ای تصادف که با سرعت زیاد حرکت کرد متاسفانه ماشین از جاده منحرف میشه و فوت کنه واقعا داستان غم انگیزی بود دوستان فکر نکنین همه اش را به هم میرسن این داستان عشق نافرجام منو نامزدم بود واقعا چی بگم دوستان نظر شما در مورد این داستان چیه یه داستان دیگه خدانگهدار

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *