داستان زنم و سوپری سر کوچه تو مغازه

سلام به همه شما عزیزان و ۳۴ سالمه ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد یک ماه قبل هست

که از سرکار اومدم خونه و با صحنه خیلی عجیبی روبرو شدم و تا الان که الان �ور نمیکنم مادام اون صحنه میاد جلوی چشام دوستم قبل از اینکه پیدا می داستان‌پردازی بذارین اول از خودم بگم میلاد هستم و ۳۴ سالمه قدم ۱۹۰ سانتی متر هستی واسه سال میشه با همسرم ازدواج کردم همسرم هم که ما از بچگی همدیگرو میشناسیم �سایه و هم من محلی من هستش و مامان و بابا هامون همدیگرو خیلی وقته میشنا خواستن حتی از زمانی که ما هنوز به دنیا نیامده بودیم و خانواده‌های ما هم می شناختم و با هم دوست و یار و یاور هم بودن از زمان بچگی هی میگفتن انشالله بچه هامون بزرگ بشن اون مال همدیگه هستن و برای هم ساخته شدن ولی ما اتفاقاً از بچگی با هم خیلی فرق میکردی چه چیزهایی از هم تنفر داشت خودمونم نمیدونیم چه جوری نگاه سراغ تو هم دیگه داشت این دوستان داریم میریم تو اصل ماجرا یه روز که کرونا بود ماموران بهداشت یکی مغازه ها را تعطیل می کردم ساعت ۵ عصر و ما باید تعطیل می کردیم روزهای قبلش تا ۸ الی ۹ شب مغازه مون با استوری نصیری که از پیش تعیین نشده بود ابلاغیه اومد که باید ساعت ۵ عصر مغازه ها را ببندیم هرچقدر مخالفت کردیم باز هم نشد که تهدید می کردند مشمول جریمه می کنیم حداقل به فکر خودتون نیستید به فکر مردم باشید خب دوستان به نظر شما وقتی که کرونا میگیره اگه ساعت کاری کمتر باشه مغازه ها بیشتر شلوغ میشن طوری که اصلاً نمی تونم جواب مشتریها رو بدیم اونقدر همه مشتریان تو هم تو همه فاصله اجتماعی که اصلا فکرشم نکن اینطوری درسته شاید چند ساعتی مغازه ها کمتر باز بشن ولی از طرفی ازدحام زیاد جمعیت باعث میشه احتمال کرونا گرفتن و شیوه چند برابر میشه ولی متاسفانه مونا این چیزا گوششون بدهکار نبود دوست داشتم می گفتم آن روز زودتر از موعد به خونه رسیدم با خودم گفتم دارم همسرم رو سوپرایز کنم با زنگ نمیزنم کلید که دارم با کلید میام تو خونه خاله در حیاط باز کردم اومد اومدم داخل یواش یواش دیدم صدا میاد از تو خونه یواش داره اتاق ها رو باز کردم و از اتاق بغلی صدایی میاد وای بچه ها داشتم مردم از وجودی که علت این صداها چیه با خودم دودل بودم برم چیکار کنم تو همین فکر بودم که یه دستم رفت و دستگیره ای با درک خودش بازه فقط تک هسته فقط کافی بود یه ذره حالش بدم دیدم اینجا چه خبره وای بچه ها وقتی در را باز کردم باورتون نمیشه این سر و صداها واسه این بود که همسرم داشت خودشو واسه تولدازت انتظار نداشتم تاریخ تولد خودت نمیدونی گفتم �خشید عشقم اصلا حواسم نبود بالاخره مشغله‌های کاری اینقدر یادم که آدم یادش نمیره تولدی هم داره مرسی دوستان عزیز داستان جالب بود تا یه داستان رو بخونید

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *