داستان زن همکارم

درود به همگی شایان هستم ۲۷ سالمه قدم هم ۱۸۰ سانتیمتر است

شد و این مهم ۹۰ کیلوگرم هستش تقریباً یکم چاقم ولی شکم دارم همیشه میرم بدنسازی و تناسب اندام خیلی اهمیت این ماجرا از اینجا شروع شد که یه روز مثل همیشه رفته بودم شرکتی که از همکاران من او گفت شایان جان شما و خانمتون بیان خونمون گفتم ببخشید عزیز دلم من کجا خانوم‌کجا مکه زن ندارم فقط یه دوست دختر دارم اونم خانواده مخالفان باهاش ازدواج کنم یه روز مثل همیشه که شرکت یعنی دو سه روز بعدش که دوستم بهم گفت خودمون همکاری مهم نیست که شوهر داری یا فلانی زن داره یا کلا کسی متاهل یا مجرد مهم نیست مهم اینه که همین دوستی هاست و گفتم باشه پس من چند روز دیگه انشالله میام خونتونموعود رسید و دوستم بهم زنگ زده میگه کجایی شب ساعت هشت می‌گفتم خونم گفت بیا از شام دور هم باشیم رفتیم خونشون که دیدم چون بسته است در زدم گفتم کجایی درو باز کن رفته رو باز کرد و منم اومدم خونه نشین وای فای خونه شیک و باکلاس داشتم از سفر کرده بودند و واقعاً توش خانم شما اینجا نگاهی عجیب هم داشتم دیده بودم چی بگم یه لحظه که شوهرش دوش بگیره و بیاد زنش بشم گفت ببخشید شما رو من یک جای فکر کنم دیدم گفتم یادمه دارند دبیرستان مدارس مانتو روی هم بود و یادم افتاد به همون دخترایی که من نفروش کراش داشتم ولی متاسفانه چون بچه بودیم و این کاراش الکی بود که ما هم تصمیم گرفتیم دیگه ادامه ندهیم این دو سه بار همدیگر را دیدیم دیدیم اوضاع اونجا بود که خیلی خطری بود تا در پاسخ به هم نزدیکه خانه مدرسه خلاصه بی خیال این که اون روز �بت کردم و گفتم ببخشید من و تو دیگه نمیتونیم بیشتر از این هم می‌بینی خیلی خیلی خیلی خیلی تغییر کردم با وقتی که من دیدم واقعاً خیلی زیبا شده بود انگار انگار یه دختر ۱۵ ساله است و هم سن منه خلاصه فصل خود به من رفتم خونهعمل رفتم خونه های اکشن را همراهی کنید تا یه داستان دیگه شما رو به خدا میسپارم

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *