داستان خواهر و برادری

سلام به تک تک شما دوستان عزیز من بهمن هستم و ۲۷ سالمه

سالی میشه با همسرم برای ازدواج کردم مادر به خواهرم زنگ زد گفت من و شوهرم علی وقتی که ازدواج کردیم حتی یک بارم نشده خونتون می‌آمد می‌گفتم این چه حرفیه خونه این خونه شما هر وقت دوست داشت این بیان که بهم گفت باشه عزیزم فردا ماه تکرار می کنی به میان سمت خودتان خونه اونا تو مشهد و خونه مانتو اصفهان فاصله مکانی تقریباً زیادی بود یا حداقل ۱۲ ساعتی باید تو راه فردا کسی که خواهرم زنگ تفریح زودتر میرسی و الان توی راهی به دو ساعت دیگه میریم خونه خلاصه مونده بودم چی کار کنم از وسائل پذیرایی آغاز نکرده بودم من همینجا بودم چیکار کنم که خانمم گفت نگران نباش خیلی خاصی نمیخواد خرید بعداً در بسیار از روز اول چیزی داریم یخچال همونطور که گفتم خدا را شکر خلاصه اومدنو دامادمون خواهرش شام هم دادیم بهشون که خواهرم نگاه عجیب من داشت که به گفته است که باید کار دارمگفتم چه پیشنهادی که بهم گفت پیشنهاد خیلی خوب بالای ۱۰۰ بخش بالاخره خودمون هر دو توجه کنیم و عاشق پیشنهاد هایی جالب و لذت های جدید تو زندگی من می‌گفتند چیکار کنیم چی بگم وقتی گفت کرده بودم اما تو مربوط به خودمان نگاه می‌کردم و نگاه می‌کردم که بهش و اصلاً فکرشم نمیکردم با این حال من خوب نیست ولی نگفته بودی صندوق است نفری ماهانه ۵۰۰ تومان و قرعه کشی میکنه خیلی خنده دار صندلی ۴ نفره مگه چه خبره �ار نفره خیلی کم حداقل باید ۱۰ نفر ۱۵ نفر بودم خلاصه من هم قبول نکردم و ناراحت شود و بهش گفتم اونم گفت باشه پس از گذشت صحبت می‌کنیم که حداقل در ۱۵ نفر جور کنیم و همینطور هم شد و صندوق ما کامل شد داستان جاری بودن اوضاع اقتصادی و این روش خیلی به دردتون بخوره واسه پسند از این حرفم رسیدی

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *