داستان سوزن زدن خواهرم

رضا هستم و ۲۲ سالمه دانشجوی پرستاری هستم قد مهم ۱۷۹ سانتی متر هستش وزنم هم ۸۰ کیلو گرم هستش

چشمام هم سبز رنگ و رنگ پوستم تقریباً روشن هستش تو فامیل منو دختر صدا میزنن و همیشه هر کس نیاز به سرم سوزن بخیه یا مشکلات پزشکی داره فوراً به من زنگ میزنه اگه باشم حتما براشون انجام بدم اگه نه که خودشون برم دکتری جایی انجام بده منتها اون روزی که من می خوام واستون تعریف کنم ماجرا از این قرار دیگه ای بود از سرکار یا همون بهتر بگم از بیمارستان بعد از کلاس های که تو بیمارستان داشتیم تعطیل شدیم رفتم خونه که دیدم مامانم ناراحتم میگه به خدا به داد خواهرت برسه امیدوارم حالت خوب باشه گفتم چی شده مامان گفت هیچی سرش درد می کرد مصرف هم داشت امیدوارم فقط سرماش باشه به کرونا نباشه ولی اون موقع کرونات اوج خودش همه ازش می ترسیدم که واقعاً علاجی نداشتن هنوز واکسنش کشف نشده بود و همه ازش میترسیدن توهم تاکسی سرویس دوستان داشتم می گفتم خواهرم رفته بود بیمارستان خونه که مامانم بهم گفت پسرم این دعوا رو ببین داروها را ببین چه ساعتی باید خورده بشه قشنگ توضیح دادن فلان دارو هر هشت ساعت یه بار فلان دارو هر روز یک بار و سوزن ها هم یکی امشب یکی فردا شب و سومی هم پس فردا یعنی سه روز دیگه که گفت پسرم تو میتونی زنگ بزنی خواهرتو تا اینو گفت مادرم هنگ کردم ببینم چی بگم سوزن بزنم یا نه با خودم گفتم من خجالت میکشم همچین کاری نمیکنم اگه داداشم یه چیزی ولی خواهرمه من بهونه آوردم و گفتم مامان جون من بلد نیستم فقط میترسم یه کار دستش بدم
مامانم گفت پسرم چطور واسه بچه های فامیل با واسشون میزنی مونده بودم چی بگم واقعا راست می گفت واسه همین میزنم و مامانم انتظار داشت من هم همچین کاری بکنم نمیدونم چیکار کنم و چه جوری از رشته برم یه بهونه ی خوبی به ذهنم اومد گفتم مامان جون امشب قراره با بچه ها بریم باشگاه و تا دیر وقت نمیاد الا فردا یه کاریش می کنی یا همین امشب بریم دکتر مقدم هماهنگ کنم با آقای دکتر تماس می‌گیرم ببخشید خانم دکتر تماس می‌گیرم بزن خیال راحت دیگه دکتر از دکتر بالاتر که نداره یه جوری میزنه که درد نداشته باشید که مامانم هم به هر بهونه بود قبول کرد و خدا را شکر کردم و رفتم خونده بودم کجا برم یه بهونه الکی درست کرده بودم که گفته بودم میرم باشگاه یکی از بچه ها گفتم کجای عالی تو گفتی چی خونه من خیلی تنهام گفتم امشب می تونم بیام خونتون گفت ای جانم عالی میشه از خدامه تا صبح میترکونیم من موندم و یه پرسش کلی بازی گفتند چه شود عزیز دلم هیچی دیگه وقت اینجا رفتیم اونجا تا صوتی پلی استیشن بازی کردیم مرسی عزیزان همیشه با اسلحه تو یه داستان دیگه خداحافظ

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *