داستان دکتر بازی با دخترای فامیل

ابوالفضل هستم و ۱۹ سالمه می خوام براتون بگم در مورد ماه قبل هستش

یعنی دوم فروردین زمانی که عروسیه دایی حسن بود موکل بچه های فامیل قرار بود اونجا همدیگر را ببینیم چه بچه های دختر بچه های پسر چه بزرگترا عمه ها خاله ها عمو ها دایی ها �اصه قرار بود خیلی خوش بگذره من واسه خودم برنامه‌هایی داشتم برنامه هول کردن از بین دخترای فامیل برنامه دوم ترکوندن مجلس عروسی برنامه سوم پیدا کردن سر پای واسه کل کل با دخترای فامیل یکم عقب تر یعنی زمانی که خودمون داشتیم آماده می کردیم بریم خونه جایی که قرار بود اینجا عروسی برگزار میشه خلاصه هر کردیم رفتیم اونجا بابا باهم ماشین وسط راه خراب شد چیکار کنیم ما با چند ماشین جا رفته بودی من و بابا مامان اینا توی ماشین خانواده عمورضا با یه ماشین خانواده خاله مینا با یه ماشین دیگه هر کس با ماشین خودش ماشین ما که خراب شد تصمیم گرفتیم که درستش کنیم ولی هر کاری کردیم نشد و باید تا صبح سر میکردیم که درست بشه با هم گفت شما برین تو ماشین های خودشون جا بدین واسه همین کار رو کردیم ولی من تا جا نمیشه حداقل واسه دو نفر مانده بودیم منو میترا خانم دختر خاله مون ما تصمیم گرفتیم که منو میترا با هم با اتوبوس بی آر تی باورت نمیشه خب خانم دختر واقعا نازی بود که از بچگی روش کراش داشتم با خودم می گفتم این زن آینده بزرگ قرار با هم ازدواج کنیمخلاصه همینطور هم شد ما هم با هم دیدیم که واقعا خجالت می کشیدم که کنارش باشم ولی خودِ دیگه چیکار کنیم کم یخی ما هم کم آب می شد قدرت هم نگاه کردی ولی بعد کم کم سر صحبتو خودم باز کردم خودتون میدونید از حمام چقدر قشنگه حال میده واسه هوای دونفره و از این حرفا خلاصه رفتیم تا رسیدیم بعد از چند ساعت وقتی رفتیم عروسی خیلی باحال بود همه دختر و پسرهای فامیل بود چند روزی که عروسی می دیدم واقعا خیلی خوش گذشت بچه ها همون کارایی که می خواستم بکنم را نکردم واسه خاطر دختری که میخواستمش �ستان گفتم واسم دعا کنید اون دختری که بهتون بگم دخترخالم بهشت برسون با هم ازدواج کنید و بچه‌های زندگی زیبا بخیر مرسی از اینکه این داستان من گوش کردی عالی بود که صیاد واقعیت نداشت مرسی تا یه داستان دیگه که می خوام براتون بذارم حتماً کامنت بزاریم که بگین بذارم و من میزارم مرسی بای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *