داستان دختر خاله نازنین تو ماشین

به نام خدا علی هستم و ۲۸ سالمه این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم واسه 1 ماه قبل هستش

بله یعنی زمانی که دختر خالم اومده بود تهران خونمون البته واسه این که یه سری کار اداری داشت و می خواست انجام بده چند روز اول ک اومدی زیاد خوش نبود کارهای اداری را انجام داد و از پیشم که گفت پسرخاله واسم گفتم که گفتم خوب دیگه کار میکردم واسه اومده بودم که دارای اداره آب کنم الان می خوام برم گفتم حالا اگه بذارم تو مگه این که از درون شما حداقل حداقل باید یه چند روزی بمون اینجا تفریحی کنی یه آب و هوای وصل کنیم درست تهران ولی جای تفریحی سیاه داره تا دلتون بخواد تا اینو گفتم قبول نکرد که من خیلی کردم کم آوردم آخر تسلیم شد گفت باشه فقط چند روز تو دلم گفتم روزم می کنم چند هفته چند هفته چند ماه آخرین را زمین گیر می کنم گفتم مرسی عزیزم خلاصه چند روزی بود منم تا میتونستم بردمش به جاهای تفریحی پارک فلان البته من با اون بودم تنها خواهد بود که من همانطور که گفتم اونم راحت نیست با من تنها باشه واسه نفر بریم خواهر کوچیک من اسمش الناز بهونم ۱۶ سالشه خلاصه دوستان جاتون خالی رفتیم کافه چی میدونم تا خرید و یا حتی اینکه پارکو جاهای دیدنی تاریخی و خیلی خیلی خوش گذشت کمکم با هم راحت تر شد گفتم دیگه بسه دیگه هرچی که خواستیم حرف های خیلی خصوصی به کار خواهم کرد بهونه خواهر کوچیکم و دور زدن بدن میله بچه ها وقتی که برگشتیم خواهر کوچیکم خیلی عصبانی بود از تو فهمیدی من تلاش کردم خیلی ناراحت شدم من و دخترخاله حسابی از دلش میخواستیم درمیاره واقعاً ناراحت تصمیم گرفتیم با هم بریم گفتیم این سیر هرجا تو دوست داری باهم میریم و هر چی دوست داری برات میخواد که واقعاً فکر کردی گفتم برو پس لباساتو عوض کن آماده شو بریم رفت که خودش آماده کنه منم زدم به سیم آخر گفتم پاسخ ها گل خوردیم خلاصه با هم دوباره رفتیم هاش کرد رفته بودیم کافه یکی از بهترین کافه های تهران جاتون خالی بچه ها خیلی خوش گذشت کمکم همینطور این چند روز تا چند هفته تا نزدیک به یک ماه بود گرفتن واقعا جدی تصمیم گرفتم بهش بگم چقد دوسش دارم بکشم پسر وقتی با من صحبت کردیم گفت هیچ کدومشون دار خداروشکر که آدم مگه مغز خر خورده پای پسر نامزد چه اون وقتی که پسرم مشکلدارند خلاصه اونم بهم اعتراف کرده گفت من خیلی دوست دارم خدا را شکر الان چند سالی هست شما هم ازدواج کرد رابطه این روز به روز نزدیکتر میشه هیچ وقت اشک ما که نمیشه بچه مرسی دوستان عزیز یه داستان دیگه شما را بخدا میسپارم بهتر بود

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *