داستان حیوانی این قسمت با سگ

سارا هستم و ۲۹ سالمه می خوام براتون تعریف کنم

مربوط به شغل پدرم هستش مراقبت از حیوان ها هستش که اکثراً با هیوندای اهلی هستش اینا رو تمیز میکنه غذا بهشون میده و بهشون میرسه � بیشتر مراقبت اصل هستش یا منم همیشه دوست داشتم شاغل بابام رو داشته باشم ولی از آنجایی که من دخترم بابام راضی به این کار نیست که گفت خیلی سخت و باید احتیاط کنید و خدای نکرده اگه یا همین حیوانات اهلی و وحشی بشن فکرشو بکنی چه بلایی سرت بیارم ولی من دختر شیطون بودم عاشق هیجان مخصوصاً هیجان‌های اینجوری از این طرف عاشق حیوانات بودم دوست داشتم باهاش دوست بشم حیوونا هیچ وقت دروغ نمیگم هیچ وقت خیانت نمیکنم هیچ وقت غیبت نمیکنم حتی اگه بزنه ولی ازت کینه ندارم مثل همیشه که رفته بودم بدم اون روز چون بابام میگم مریض حال بود من به جاش رفته بودم سر کار البته اینطور نیست وقتی که میگم کاری یه کار اداری و مجلس این روستا بود چون اسب هایی که واسه مسابقات اسب سواری شرکت می‌کردم را آماده می‌کرد ازش مراقبت می کردیم بابام کارش ۳۰ ساله بیکار بوده و عاشق این کارت منم عاشق شغل و آن هستم که رفته بودم به عنوان غذا بدم وقتی رفتن یکی از اسب وحشی شد نمی دونم چرا شاید منو دیده بود شاید به دیدن چهره من عادت نکرده بود نمیدونستم مشکل از چیه ولی خدا شانس آوردم و نذاشتم تو بشه بعد بابام صحبت کردم گفت چون است با تو آشنا نیستم با من عادت کردن �سه همین شاید ناراحت شدن این سی من نیومدم که گفتم با پس چیکارکنیم‌که گفت حداقل باید یک سال با هم کار کنیم که تو کنار من باشی و به اون غذا بدی منو میشناسن و با دیدن تو کنار من هستی اونا هم ما رو میگیرن خلاصه تصمیم به همین ایده بام کردی هر روز نمیومدم سر کار با هم که حیوان نمی رسیدیم ولی من تا اونجای داستان برده شد که تقریباً پنج شش ماهه گذاشته بود از اینکه منو بابام باهم میرفتیم سرکار که بابام فوت کرد وای بچه ها باورم نمیشه بابام مرد وقتی که خبر شنیدم خوشگل بود ولی من تسلیم نشدم گفتم بابا من راهت ادامه میدم با اینکه یک سال نشده امیدوارم از باب هم عادت کردی خلاصه چند روزی که خونه بودم ازادار بودیم بعدش که همه مهمونا فامیل رو دید و بازدید با تموم شد اولین روزی که همه رفتن سخت ترین روز زندگیمچند روز اولی که خبر مرگ یکی از عزیزان بهترین میرسه انقدر سخت نیست که وقتی که کسی نباشه و چند روز بگذره همه برم سفره خونه زندگی هاشمی خونه رو میبینی ساکتم هیچکس نیست �یه کسی نیست که یاد بابات می‌افتی چه بخوای چه نخوای احساس می کنی که قبلا یه چراغی که دیگه خاموش شده و دیگه رفته برنمیگرده اون چراغ دیگه روشن نمیشه تا روز قیامت مرسی عزیزان از اینکه داستانم تا آخر خوندی امیدوارم ناراحت نشده باشی داستان گفتم که قدر پدرها و مادرها تنها بدانیم که یکی از این سند است تا میتونین ازش حمایت کنیم و بهشون محبت کنید

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *