داستان خواهرم و برادرم

باز هم سلام به یکی که شما دوستان عزیز

همانطور که می خوام تعریف کنم واستون در بودیم خواهر و برادرم هستش خواهرم میترا ۲۰ سالشه و دو سال از من کوچکتر من خودم متین هستم ۱۸ ساله داداش گذاری من ۲۴ سالشه تا ۶ سال از من بزرگتره ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد وقتی هستش که مامان و بابا به خواهرم برادرم گفته بودم تو انباری رو مرتب کنم تو رو کند ولی منو که میشناسی عاشق فضولی تو دنیا فکر می کنم از من کسی باشه میشه سرم زندگی �گرانه همیشه‌تو هاشم حتما خودتون خیلی احمق نیستم باور کنید اگه میشه بازی آن رو هم خیلی چیزا رو نمیدونستم چی بگم براتون سخته واسه من انسان باش تموم چیزی که می خوام براتون بگم تک شاخ واقعی من خودم رفتم باری یکی از کمد که خیلی بزرگه شدم از تو که رفتم جای قفل فلش که اونجا بود سوراخ و از اونجا می شد دید همانجا بود که دستور قفل داشت قفل انداختم و در کانون قفل شده از بیرون می شد که ما را باز کرد باز کند و نیازی هم نبود چون اونا واسه کارای دیگه اومده بود نه اینکه کنترل باز کنم که چی بشه خلاصه داستان وقتی برادرم اومدن نمیدونم چیشد کیف کردم به یه حرکتی چیکار کنم دارم باهام چیکار کنم وای بچه ها باورم نمیشه از خواهرم انتظار نداشتم از خانم که هیچی بیشتر از این از برادران انتظار نداشتم وقتی که این صحنه رو دیدم هنگ کردم به نظرتون چیزی دارم وقتی که داداشم رفته بود جا رو پیدا کنه واسه تمیز کردن داشت با خودش صحبت می کرد پسرش فکر میکردم امیر از پشت با جاری دستشویی البته به شوخی چی شده خیلی براش مهم نبود پس کلاش چون خیلی ناراحت شدم و گفتم ببخشید چی شده چرا ناراحتی دختری که عاشقش بود فوت کرده خیلی دلنشین و خرم خواهرم بغلش کرد و گفت بشین اینجا واسه من تعریف کن دستانم که گفت یه دختر بود همسایه مون بود اسمش نازیلا خانم بود خیلی نزدیک تر از تو خواهرم بهم نزدیکتری غفاری ناز نکن ناز گفتم خواهرم نامزد شدن نازیلا را �زیلا فوت کرد شمع‌های کیک تولد شرافت کرد خنده داداشم عجبعجب ناخدای داداشم حاضر بود هشت اشک تمساح میریزی ولی خواهرم را تحت تاثیر قرار داده و همین کار را هم که حسابی حالشو گرفت خواهرم با همون جاری که دستش بود پس کله داداشم بله داداشم افتاد اهنگ کردی داداشی بلند شو نگاه کرد قلبش نگاه کرد نفس میکشی غرب زنه به خدا نمی خواستم فقط می خواستم ازت کنم جواب بودن جواب این حرکتی که بهم کردی تلافی کنم بسته رفتی بیدار باری باری ما خاک و کفش سیمان نیست راحت همیشه با همیم اینجا رو که همین کار هم که متراکم که دکمه بازم بیشتر کم نزدیک به یک متر کند و داداشمو انداختن چاله خاک کار ریخت روش باورتون میشه بچه خیلی سرد این کار می‌کرد که من جاش بودم بعضی خیلی بدی هیچکس باشند حتی دشمنان از اینکه تا آخر داستان خونه داستان مرسی عزیزم امیدوارم از این داستان من خوشتون اومده باشه

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *