داستان بی غیرتی زنمو پسر همسایه

سلام به همگی من سعید هستم و ۲۹ سالمه

بعد از ۱۸۰ سانتی متر هستش و چه نوع معلم و از طریق شغلم � همکارم ازدواج کردم که الان همسرم هستی رابطه خیلی نزدیکی با همیشه در ارتباطی کوچکترین مشکلاتی پیش بیاد با صحبت کردن این مشکلات را حل می‌کنیم و همیشه با مشورت با هم کارامو انجام میدی یه روز مثل همیشه که من رفته بودم سر کار امروز از آنجایی که دانش‌آموزان نیامده بودم زودتر از موعد رسیده بودم خونه وقتی که رفتم خونه یه جای کار می لنگه کفش مردانه طرح دار خونه بود از کیه خدا براتون آماده کردم یواشکی تصمیم گرفتم بیام داخل خونه کردم تو قفل را باز کردم کوچکترین صدایی ندارد باز کردم و به همون طور که با همون اعتیاد در وضعیت بدی که رفتم در بستم رفتم تو حال که کسی نبود عاشق کنم همینطور سرویس هم همینطور تا خواب میبینم خیلی ترسیدم �و باز کنم و با واقعیت روبرو شم در آغاز می کنم گفتم بهش برمی‌گردم و خودمو میزنم هیچ اتفاقی نیفتاده ولی باهاش دارم که این کار درست نیست باید برگردی مگه چیه بالاخره واقعیت باید قبول کنیم حالا هرچی که هست خلاصه رفتم ثبت در دستم گذاشتم دستگیری داره بازم تو چیکار کنم بالاخره تصمیم گرفتم دستگیره رو بکشم پایین باز کنم باشه باشه کار می خواستم بکنم �وازه فقط نیمه بسته هستش این با هل دادن می تونم ببینم چه خبره یواش یواش داره بچه‌ها باورتون میشه یکی از همسایه ها خارج از خانه نوشتم و خانم با پسر همسایه اون رفته بودم تدارک تولد ما انجام بدهند و رفته بودم تصمیم کنند وقتی تو اتاق و تزیین کرد وسط تزیین کردن که خانم است که برگردم نه چرا خراب سوپرایزت کنی م همین الان خیلی زود هم خیلی خوشحال شدم نداره می کنی من دوباره برمی‌گردم و بد کردی دوباره می‌آورند و کلی خندیدیم که تا آخر به این داستان گفتم واسه اون دسته از دوستانی کهمهربانی که رفته دیگه از دوستان زیست خداحافظ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *