داستان انتقامی خیانت زنم با دوستم

عرفان هستنم 170 سانتی متر هستش وزنم ۹۰ کیلو گرم هستش

تعریف کنند کاملا انتقام میگیره تک تک چیزهایی که واستون تعریف کنم شاید واستون باورش سخت باشه ولی اتفاقا هستش که واسم افتاده می خوام باشه با هم در میان بگذارند دوستان این که باور کنید یا نکنید و به خودت بذار این همه از خودم بگم من کارمند اداره آهسته و از طریق همین شاغل با یکی از منشی های اینجا که همسر آینده بود آشنا شدم و با هم ازدواج کردند اما نمیشه که صاحب فرزند شدیم و یک سالی میشه که ازدواج کرد البته یک سال یعنی یک سال چند ماه نداره من یک سال خلاصه ی زندگی خوبی داشتیم تا اینکه یه دوست و همکار جدیدی پیدا کردم اینجا بود که به مشکل برخورد زندگیمون همیشه به هر روز میومد خونمون اون با خانمش نمیدونستم هدفش چیه تا اینکه یه روز خانمم باهام رابطه اش سرد شده دیگه مثل قبل نیست انگار حتی به زور غذا میخوره ازش میپرسم میره میگه چیزی نشده عشقم �بته من بچه نیستم میدونم حتی یه اتفاق افتاده اونم احتمالا نمی گیرد چون ممکنه یه اتفاق بدتری بیفتد و من قاطی کنم ولی هرچی بهش میگفتم اون باز حرف قبل می‌زد هم گفت نه عزیزم چیزی نشده تا اینکه یه روز دیدم که بشه گرفتگی میکنه و بهش کردم دیدم خودش داره میگه یعنی وقتی که گفت من زیاد کار نکرده اما خودش رو گفتم تا اینکه دیدم شروع میکنه گفتم به تو گفتم ای بابا چرا پس از فروش میدی که گفتم اگه من واقعا دروازه بگم حتما گوش دانشوری کوچک ترین کاری که میتونم بهش بدم چرا خیلی ناراحت بودم خیلی کار خودمو کنترل کنم تا خانم تمام عیار سری دوم سومی که اومده بود که بهم میگفت بچه ها جدا شو بامن ازدواج کن کشیده بودم بهش گفتم چرا خوشم اومده دادم واقعا مسیح کامل عاشقونه اصل کار من بارون میزنه تو از زنت جدا بشه اون تو اونم خیلی بالا در کنم دیگه طاقت بیارم باید کار کنم که واسم هدیه رسیده از این که تا آخر داستان داستان به شهر خدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *