داستان با پسرای فامیل توی عروسی دایی رضا

با سلام خدمت یکایک شما بهرام هستم ۱۸ سالمه

سلام به همه ی شما عزیزان همیشه در صحنه این داتان بر خلاف داستانای دیه باورش یکم براتون سختره چون اتفاقات جالب و باورنکردنی تو این عروسی افتاد که من با چشمای خودم از نزدیک دیدن البته اه نمیدیدم من هم باور نمیکردم امید وارم مورد پسندتون باشه خوب بریم روی داستان.

می خوام براتون تعریف کنم در مورد زمان هست که دوران راهنمایی بودیم چند تا از پسرای فامیل کرد کوچکتر بودن همیشه تو مدرسه این یکسالی که تو دوران راهنمایی با من بودن میشه ماشین رو داشتم همیشه پشتیبان همیشه یکی از دانش آموزان ندارد را می کنم یکی از همکلاسیکلید متون خریدار میزنمش نمیدونم چیکار کنم کنترل بهتر از دستم خارج شد گرفتن گردن جفتشون متعلق به آشنا سه چهار بار محکم سر هم زدن کرد به خون اومد ولی نمی دونست من که تو کی هستی گفتم من بزنم ببینم دو به یک این منم اومدم دوباره دوست بشیم خدا را شکر با اینکه توی مدرسه ببین خدا نبود �ن کتاب همراه من می دونم نمی برند بنتون دانش‌آموز هستم یا نه یا دیدم اونا فرار کردم کردم سعید فامیلمون کرد و کارگردان تشکر کرد و گفت من میدونم شاید ناراحت بشیم البته بستگی به خودت داره شاید خوشحال بشیمتعجب کرد دادگاه باشه بالاخره قولی که دادممحمد ساعت که تا آخرین داستان خون با آن داستان جالب بود که این داستان در مورد پسرای فامیل بزارم تو نمیمونم عروسی دایی رضا داستان خیلی باحال تره خدا خداحافظ بهترین ماه خدا نگهدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *