داستان با دختر افغان که داداشش دوستم بود

دوستانسلام و عرض ادب علی هستم متولد سال ۱۳۶۰ یادمه زمانی بود که سال ۸۰ جنگ توی افغانستان خیلی از افغان مهاجرت کرده بودند به کشور

تقریباً یادمه ۲۰ درصد یا حداقل ۱۵ درصد از همسایه هامون افغان بده رابطه خیلی خوب و مهمان نوازی البته یکی از اونا که خیلی حواسش به من خوب بود اسمش حیدر حیدر میشه باهم بودیم حرف طوری که هر کس باید این فکر کرد ما با هم برادریم �اصه صحبت می‌کردیم کلیدی که دختری دنباله که گفتم شما که هستی گفت من خواهری دارم تعجب کردم واقعاً دختری زیبایی بود چشماشم سرد اگر براتون دوست دارم واقعا جالب بود اون نگاه اول عاشق خواهر حیدری بودم با خودم گفتم واقعا عشق تو نگاه اولگوگل بود که قدرت عشق تو نگاه اول را فهمیده بودم خلاصه کمتر رابطه ما خیلی نزدیک تر شده و دو نفر دیگر هم دیگر می کنیم تا جایی که احساس کردیم رابطه مون خیلی خیلی جدی‌تر شکنی کرده بودم و خانواده من یه خانواده بودن که کاملاً نژادپرست و افکار آریایی و بالاخره خودتون میدونید دوست �ول نمی‌کردم که فقط برنامه ای که داشتم گفتم دختر خوبیه چون افغانی نمیشه کاریش کرد افغان ترکی و ایرانی از همه بده فقط خودمو خودت نگران نباشید دوستان هم همین فکر می کردم فقط خودشان صحبت کردم شما چیست دوست دنیای بدیه که قبول نکردم حتی چند بار هم همین جریان خواستم خودکشی کنم ولی چیزی که منو اینکه خدا این کار را خراب کرد و از طرفی اگه اینکارو کنم واقعا خیلی طاقتی ندارم که ما ناراحت باشم داستان عجیب دوستم نداری در مورد دوستان اگه تو چرا من باید ببینیم چرا اینقدر هستی انشالله درست میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *