داستان دوست دخترم

من پوریا هستم و ۲۳ سالمه تقریباً ساله ۹۸ تازه دانشگاه قبول شده بودم رشته پرستاری

یکی از دخترای دانشگاه نظر منو به خودش جلب کرد تو همون نگاه اول یک دل نه صد دل بهش دادم پوشش گیر کرده بود با چه بهونه ای سر صحبت رو باهاش باز کنم ولی خوبی خوبی بود که ما هم درصد کلاس هامون هم با هم بود مثل همیشه که رفته بودیم دانشگاه تصمیم گرفتم به بهانه با او صحبت کنم با خودم گفتم خوب الان باید چیکار کنم ایده ای به ذهنم رسید با چند تا از دوستان تصمیم گرفتند این ایده را عملی کنم رفتم پیشش بهش گفتم ببخشید خانم همیشه جزو اون رو بدین کپی کنم قبل از اینکه جواب بده یکی از دوستامون که باهاش هماهنگ کرده بودم عمر ایشان جز و شو بده به شما خودتو ضایع نکن بله اما دختر همه را انجام شده قرار داده بودیم و اونم فقط از سر وجه حرفی که دوستم زد جزوه دادگاه کلی از من تشکر کرد و به اون نشون داد تا حسابی حسادت کننده حالشون گرفته بشه و خلاف حرفشم ثابت بشه رابطه ما روز به روز خلاصه رابطه ما روز به روز بهتربهتر از قبل میشه بعد از یک مدتی گذشت احساس کردیم رابطه ماه واقعاً داره جدی میشه و به سمتی میره که احتمال اینکه یکی از ما دو نفر به اون دیگه پیشنهاد ازدواج کرده خیلی زیاد تر میشد �ونطور که منو دوست داشتم من را خیلی دوست می‌داشت مونده بودیم چطور مطرح کنی این عادتو تجارت می کشید حداقل من پسرمو میتونم در خواستم بهش بگم همون دختره بالاخره اونا هم حد و مرزهای واسه خودشون دارم و خودم تصمیم گرفتم یه روز باهاش صحبت کنم بعد از دانشگاه گفتم با من بیاد به این رستوران چه غذایی بزنی به بدن خلاصه ونوم بهونه رستوران با هم داشتیم صحبت میکردیم همین که غذا خوردیم و هم اینکه در مورد جریان ازدواج و رابطه داشتن با هم صحبت میکردند خیلی خوشحال شدم از این پیشنهاد شگفت پوریا جان منم از خدامه ولی مشکل اینجاست باید خانواده هامون با هم آشنا بشم اینکه کدوم یکی از اعضای خانواده مخالفت باشد چه خانواده من که خانواده تو ولی من پیشنهاد بهتری دارم به نظرم اول بهبهونی رابطه دو خانواده را به هم �دیکتر می کنیم و با هم آشنا کنیم بعد بریم تو فاز دوم که مرحله صحبت کردن در مورد خواستگاری و عروسی این کار را کردیم و واقعاً هم جواب داد چند نفر مخالف بودند او را چنان که شناخت خوبی نداشتم از طرف می‌خواهد بعد از اینکه شناخت کامل شد همه تایید دادن ما ازدواج کردیم با هم خداراشکر خیلی خوبی داره و زندگی بهتر است که تا آخر داستان ماه کردید شما را به خدا میسپارم داستان گفتم واسه من دست از دو رویکرد استفاده نکردم و تصمیم دارم با هم ازدواج کنم از همه با هم ازدواج کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *