داستان مامانم و عمو رضا

سلام به تک تک شما دوستان عزیز من بهزاد هستم و ۲۰ سالمه

ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد سفر به خونه عمو رضا هستش من و مامان و بابام و خواهر کوچیکم مرضیه که اونم پیج ۱۰ سالشه تصمیم گرفتیم بریم خونه عمو رضا ولی از آنجایی که ماشین خراب شده بود با مجبور بود اونو بده تعمیدگاه اونم هی منو مامانو تصمیم گرفتیم به اتوبوس برقی و بابام هم هر وقت ماشین درست بشه اونم با ماشین بیاد شمال خونه رضا ماجرا از اینجا شروع شد که وقتی که رسیدیم خونه رضا احساس رفتار عجیبی از امیررضا با مامانم داشت بودم این رفتار عجیب ابورضا با مامانم علتش چیه من که پسر فضولی بودم واسه به هرچی که فکرشو بکنی میره یه شب مثل همیشه که یادمه دقیقه روز دوم خواب بودم احساس کردم یه صدایی از اتاق فقط میاد �دم دو نفر دارند یا باشی باهام صحبت صحبت می‌کردم انگار دارن یه کاری میکنن طوری بود که انگار دارم تغییر دکوراسیون میدن ولی مونده بودم علتش چیه چرا همچین کار دارم می کنم چرا مامانو محمودرضا به من میگن خیلی خاصی فکر می‌کنم ما در هر وقت که بودی خلاصه منم برای بدترین ها آماده کرده بودم یواشکی بلند شدم بلند شدم رفتم کنار اتاق می خواستم دستگیرو بکشم پایین و ببینم اونجا چه خبره که قبلش متوجه شدم در خودش نیمه بازه یعنی پایه اول دادن فهمیده چه خبر خلاصه منم � این رو گفتم ولش کن بزار برم بخوابم خودمو با واقعیت روبرو نمی کنم ولی از اونور با خودم می گفتم مگه چیه میرم نگاه می‌کنم حالا هرچی که هست باید واقعیت روبرو بشه و واقعیات بپذیرد در هر حال خلاصه با کلنجار رفتن با خودم بودم که دیدم مامانم درو باز کرد به خواست بیاد تو اون دیگه اتاق نودیس خشکش زده بود گفت نگاه نکن نگاه نکن تو اتاق یه چیزی میگه ولی من با �ر و اتاق و درو باز کردم وای بچه ها باورتون میشه از پایان مأموریت انتظار نداشتم مثل چیکار داشت می‌کردند بله اصلا حواسم نبود فردای آن روز تولد من بود حاجی من میگفتم واسه اینکه ن بود آبجیم تولدمه ولی البطون ملون می‌داد حداقل می اومد کمکش می‌کرد سوپرایز خراب شده بود و فهمیده بودم که خودشونو واسه جشن تولد من آماده می‌کردند اتاقم یه جورایی تزیین شده بود �سطه‌ای تزیین بودم و من واقعا شرمنده شدم و کلی معذرت خواهی کردم شق کردم به تزیین خونه و کمک شما منو عمو رضا تا نزدیکای صبح بیدار بود و تعظیم می کرد وای بچه ها باورم نمیشه فکر کنید این بشه چه سوپرایزی بدترین سورپرایز که میتونه آدم داشته باشه همین طوریه که خودش پاور تولد جالب بود فردای آن روز هم با هم رسید و با هم جشن تولد داستان جالبی بود یه داستان دیگه بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *