داستان گروهی منو دوستام با دوست دختراشون

سلام به همه شما دوستان عزیز پیمان هستند ۲۳ سالمه ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم

داستان خواص هستش واسه شنوندگان خاص به شما دوستان عزیز هستید ماجرا بر میگرده به طور موقت تایید دیداری بود بله دو بهانه تولد دوستم علی ما و همه دوستای ها به هم دیگه به همراه نامزد آبرو خره دوست دختراشون که همراهشون بودن دعوت شده بودیم به عقب تا زمانی که ما با هم آشنا شدیم و چطور باهم باشیم من و علی از بچگی باهم دوست بودیم رابطه ما خیلی خیلی نزدیکه در مورد هرچی باهم صحبت میکنیم یه جورایی همه راز های حمله میدونیم اگه یه روز مثل همیشه که سرم تو تلگرام بود ولی یک گروه پیدا کردم تو تلگرام یعنی نا خوراک خودمون کلی پسر دختر گل هستش که همه با هم رفیق ولی البته من میخواستم به من اونا مرا می شوند چه حد اگه بهتون خبر بدم با تو هم ببرم تو این گروه با هم دیگه صحبت کنید بالاخره کلی حال می دهیم هم سرعت داشته باشیم بیست نفر بود در -۸۰ دختر ۱۲ ۱۳ تا پسر این گروه این بود که همه همدیگر را می شناختند این طور نبود که کسی اینجا غریب باشه یکی از دوستان او یکی از گروهها و بالاخره یه جوری پیدا شده بود ینجا می گوییم کنترل می‌کرد خوبیه واسه هر کسی مشکلی پیش می آمد یکی از بچه‌های گروه خودجوش کمک می‌کرد که کمک مالی به کمک فنی کامپیوتری در مورد گوشی خلاصه هر چی میشه یکی از بچه های پیشنهادی دارد که گفت بچه ها یه چیز بهتون میگم حالا که علی‌اف لاین تولد علی فردا بچه ها چطور وقتی که �تون خوندین پاک می کنم و من مطمئنم علیه‌السلام نمیاد چون که از سرکار به هشت ساعت دیگه هستند سر به تلگرام میزنه گفت جان زاری تون چیه دورهمی داشته باشیم و نه تولد علی همه و همه با هم باشیم اما بالاخره برای اولین بار هم از نزدیک ببینیم که فقط به فکر کنم علی و پدرام همدیگر رو میشناسن از نزدیک دیدم ولی همه ما را پیرامون مجازی خوبی گروهی نبود همه بچه از تهران بودند اینطور نبود یکی از شهرستان باشه این همه راه می خواد بیاد برنامه تولد چینی ما همه بچه ها خودجوش آقا داده بودم من هم رفته بودم پیش علی �تظر بودم بعد بهش گفتم قراره چند تا از پسر خاله هام بیان چند تا از دختر خاله ها که گفتم منظورم بچه‌ها بودند البته بشین گفتم وقتی اومدم شما بودیم که هستید همین صحبت کنیم بگو بخند بعد از یکساعت بگو بخند �ی اومد معرفی به این بچه ها بای این علی‌پلنگ صاف کاره دیگه یاسر بینام دیگه بچه باورتون نمیشه خیلی جالبمربوط به بچه ها نگاه کرد گفت داداش رضا تو ای بچه شمالی یکی از بزرگ ترین سوپرایز زندگیمه امروز من فراموش نمی‌کنند و واسه تک تک شما جبران می کنم نمیدونم چه جوری این لطف بزرگی تو کجا برم کنم خلاصه دوستان خیلی خوش گذشت ساعتی که تا آخر داستان ما را همراهی کرده که این داستان رو میشناسید که به صورت گروهی هستش اون همه رفیق تعریف کنید رفیق پرچم رو ابراست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *