داستان گروهی ‌ده نفره پنج دختر و پنج پسر

 

سلام به شما عزیزان همیشه در صحنه این داستان که می خوام براتون تعریف کنم

که شخصیت داره آخه داستانی گروهی هستش اول از خودم بگم من رضا هستم و ۲۱ سالمه یه پسری هستم خیلی شر و شیطون عاشقتم عکس بچه های دانشجو هستند توی دانشگاه اکثراً همدیگر را پیدا کردند با ۵ تا پسر به دختر یه جورایی هر ۵ تا پسر طرفه حرف زد دختر هستم یعنی یه جورایی دوست پسر دوست دختر هم هستند و قصد داریم با دوست دختر خود ازدواج کنیم منتها مشکل اینجاست هیچ کدوم از ما پسرا هنوز خدمت نرفته طور کلی مشکلات دیگه هستند که باید انجام بشه تا بتونیم در آینده نه چندان دور ازدواج کنیم مثل همیشه دوستم علی قرار کافه ترتیب داد که هر ماده نفر همدیگرو ببینیم و خلاصه یاد و خاطره ای زندگی کافه � می‌شد بازی کرده می شد � درسها از هم کمک می‌گرفتیم خلاصه کافه شده بود سنگ صبور موجود طوری بود که اگه سر هر هفته یه بار همدیگه رو نمیدید انگار این هفته یک کاری باید انجام می دادید ولی ناتمومش انجام داد هرکس از برو بچه های وا مشکلی پیش اومد و یه بچه ها ناراحت کمک می کردم مشکلات روحی که مشکلات مالی بچه ها تا دستتون � دستشون راه داشت کمک می‌کردم پشت هم بودم از تقلب و کمک گرفتن تو درسا که نگم براتون بچه ها طوری تنظیم کرده بود هر کس که داره دوست دختر خودش باشه خلاصه خیلی باحال بود یه تیم همه فن حریف بود این دانشگاه هم اگه کل کل و حرفی چیزی پیش اومد همه پشت هم در میومدیم واقعا جالب بود دوستان ما باورتون نمیشه حرفش تا پسر ۸۰ دختره شگاههایی که اونجا درس میخوندن را گرفتیم و با هم ازدواج می کردیم و همه مون با هم ازدواج کردیم زندگیمون خیلی خوبه خیلی خوشبختی نظرم شما دوستان عزیز هم همینطور خوشبخت کنید واقعا داستان جالب و گروهی خوبی بود گروه با هم ازدواج کردیم هر پنج نفرمان ازدواج دانشجویی کردیم با کمترین امکانات با ساده ترین ازدواج تصمیم گرفتن هزینه‌های اضافی را کم کنیم و این هزینه‌ها را بگذاریم برای زندگی مرسی دوستان هندی داستانی

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *