داستان شب زفاف من و شوهرم علی تو حجله

:دقیقاً یادمه تابستون سال ۸۸ بود یعنی چیزی حدود سیزده چهارده سال قبل آون موقع من یه دختر ۱۸ ساله بودم

.تازه قبول شده بودم دانشگاه یه جورایی یه جورایی میشه گفت ترمولک بودم خودتون میدونید اونایی که اولین ترم دانشگاه خلاصه از طریق دانشگاهی یکی از پسرای دانشگاه با هم آشنا شدیم پسر خیلی خوب و نجیب و سر به زیر بود مشکلش این بود که نمیتونست احساساتشو بیان کنه خجالت می کشید برعکس خیلی از پسرای دیگه که رابطه خوبی با خیلی وقت ندارن و رو کرده هر چیزی بهت میگم که با دروغ چه با راستش خلاصه کم کم تا ترم اول که تموم شده داشت تموم میشد رابطمون جدی تر شده بود چیزی که یک روز تو دانشگاه ما نمیدیم واقعاً روز روزمون میشد تا اینکه یه روز زنگ زدم بهش گفتم امیر آقا باهاتون کار دارم بعد از دانشگاه لطفاً جایی نریم بریم کافه بغل با هم صحبت کنیم یک کافه بود بقره دانشگاه که دختر و پسران جوان قرار گذاشتن و کار داشتن با هم حرف می زنم از رعنا دختر پسر باهم دخترا با دخترا یا پسرا پسر ۳۱ ساله با هم آشنا است و رابطه خیلی خیلی چی هستش و یه جورایی میشه گفت �بطه مون رفته توی مرحله‌ای که جدی شده اگر نیت خیر و ازدواج داری خجالت نکش بگو بدونم تو پسری نجیب خجالتی هستی که واقعاً این که تو این حرف میزنیم واقعا برام یه دنیاست ولی من موندم چطوری بهت بگم که دوست دارم اگه خدا قسمت کنه با هم ازدواج کنیم که بهش گفتم ایشالا خدا بزرگه ببینیم چی میشه ولی مهم اینه که خانواده‌ام همدیگر رو بشناسن خلاصه کارهای آشنایت خانواده دو طرف با هم انجام دادیم من از دیگر تلاش می کردم و اونم از این رو وقتی بعد از یه مدت هر دو خانواده کاملاً همدیگر شناختم و گفت این فاجعه بعدی یعنی خواستگاری اومدم خواستگاری ما اول یکی از خواهران مخالفت کرد و بعد به دست آوردیم اون هم یکی از داداش مخالفت کرد که بعد هم دیوونم به دست آوردیم و الان هر دو خانواده کاملاً راضی هستند گفت الان یعنی اون واقع خلاصه با هم ازدواج کردیم و اینکه زندگی خیلی خوب و تقریبا میشه گفت به راحتی داشتیم تا اینکه سر و کله �اهر شوهرم پیدا شد و خواهرشون داشتم که حتی موقع ازدواج خواهر شوهرم خیلی خیلی همیشه سر هر سال که میومد ایران و دید و بازدید می‌کرد و از اتمام خونه ما هم می آمد زهر خودشو بدجور میری انگار این آفریده بود آفریده شده بود برای آزار دادن من من بیچاره که حاضرم به او چه غم میرسد �ب و ایراد می‌گرفت از هم کوچکترین چیز و نظم گیر می‌داد حتی پروانه های الکی هم می گرفت ازمون خلاصه من طاقتم ته چین شوهرم برخورد پلیس هم از اون ور می تونست این حرفا الکی خلاصه بعد از سه سال بعد شد اومد خونمون وقتی که زنگ میزد میگفت کجای می خوام بیام خونتون که کلاً اوناهاش کرد عزیزم ما خونه نیستیم بیرونی انشالله ۳۴ ساعت دیگه میام خونه تا چند روز آخر بیخیال شو بهنام از خودم فکر کنم شوهر خواهرم فهمیده بود که دسته گلی به آب دادی به باد داد داداشش فهمیده بود به اشتباهش پی برده و آنجا فهمیدم به اشتباه شده بود یعنی یک سال بعد تو با این تجربه ای که بر درش بهش کرده بود نبود یک گیر نمیداد خیلی با خود رفتار می کرد مرسی دوستان عزیز که داستان و تا آخر خوندین یه داستانه دیگه هم دارم که بعد هم براتون تعریف کنم حتما کامنت بذارین بهترین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *