داستان دختر خاله تو باغ بابابزرگم

میلاد هستم و ۱۹ سالمه مادری که می خوام تعریف کنم در مورد موقعی هستش که تازه سال اول دانشگاه قبول شده بودم

اونجا دخترخالم اتفاقاً درس میخونم و جالب تر اینجا بود که هم رشته ای ما بود البته آخرین باری که ما همدیگرو دیدیم که پارسال این موقع نوروز بود عید دیدنی دیدنی رفته بودیم خونه بابابزرگ شمال بود از باغ و باغچه و استخر هرچی بگی نداره واسه تحریم بود که رابطه منو دختر خالم یه جوری شکرا شد وقتی که همدیگرو دیدیم از خجالت نمی دونم چی بگم فقط سرمو پایین کردیم و از هم گذر کردیم �ی از دوستانم که باهام بود و دوست فامیلی ما بود و هم فامیل ما هم فامیله دختر خالم اینا بدون اتفاقاً به خانواده‌های ما گفته بود که ما هم کلاسی هستیم و این حرفا ولی ما هیچ وقت به خانواده هامون گفته بودم سر همون جریانی که مسائل قبل تو نرو ز پیشم مرو از خواب بزاریم اول از خودم بگم بهت بگم ماجرا از چه قرار بود اون موقع که گذشت که رابطه ما خراب شد دوستان من بیدار هستم ۱۹ سالمه قدم هم ۱۷۹ سانتی متر هستش یه جوری تو صحن روشن با یکی دو سال احتمال داره رشد کنم بازم یه سال دیگه داستان واستون تعریف کنم میگم میلاد هستم و قدم ۱۸۸ سانتی متر هستش خوب دوستان عزیز داشتم می گفتم یه خانواده چهار نفره زندگی می کنی من مامان بابا با خواهر کوچیکم اسمش تر نازه تابستون سال قبل قبل از تابستون یا همان نوروز رفته بودیم شمال اینکه همه اعضا و خاله و دایی و اینا ما نوروز بیان شمال عادی و همیشه دورهمی هستش و همدیگرو ببینیم خواهر و برادر را با پسرخاله دخترها خاله ها خلاصه خیلی جالبه ماجرا از آنجا شروع شده بود وقتی که ما رفته بودیم اینجا زودتر از همه رفته بودم اونجا خودتون میدونین موقع نوروز وقتی خونه تکونی مهستی هر یکی از نوه ها را داری و عموها محصول یه کاری کرده بودند �و دختر خالم و مسئول تمیز کردن انباری کرده بودم اینجا بود که رابطه ما خراب شد ما رفته بودیم آنجا دختر خالم خیلی خیلی تنبل که فقط اونجا دستور داد که این کارو بکن اینکارو نکنین چیز جابجا کنون چیز جابجا کند و فلان و این حرف‌ها نامردی نکردم گفتم تو که اینقدر تنبلی آخه کدوم بدبخت شدیم یاد تو میگیره دلم از خدا خواسته تو من این حرف را گفتم قهر کرد و بر او پیش از این برای همه مامان باباش طرف من بود میگفتن دخترم این که چیزی نیست اگه راست میگی کار کن فقط دستور نده وقتی ما میگیم اونجا بر اینکه ما دو نفر کارکن این دو نفر کارفرمای که دستور به ارباب نازل بشه و جزو هیئت نظارت یکی هم حوالی کنه دختر خالم خیلی خیلی داره ضایع میشه سمت اون رفتم از آن حمایت می کردم منم خندم گرفته بود گفتم با شما باشه بابا چیکار کنم ولی حق مهم اینه که میدونم حق با کیه خلاصه رابطه ما خراب شد و با هم تا آخر روز وقت نکردیم تا اینکه دانشگاه هم کلاس بود چیکار کنیم من دوست داشتم باهاش آشتی کنم البته تقصیر اون نبود خود دیگه چیکار کنم پسر مهربونی هستم خلاصه دنبال یه بهونه بودم که رابطه به سال قبل خوب کنمناشناس به تماس گرفتم دختر خاله که گفت بلهگفت شما کی هستید من گفتم که خودت بهتر میدونی فردا کلاس ریاضی ساعت چنده که گفت ساعت چهار و نیم خوب چطور مگه گفتم هیچی نمیدونستم گفت آره آره جون عمت منم باور کردم گفتم نه که من از عمه دلخوشی دارم خندیدمو گفتم باشه حالا مرسی اه بای خلاصه این طور شد که رابطه ما روز به روز بهتر می شد تا اینکه تصمیم گرفتم جلوتر بزارم �بطه ما خیلی نزدیک تر شده بود دستم گرفتم باهاش ازدواج کنم اما به این صحبت کردم و اونم با مامان باباشون صحبت کردم الان دو ماه می‌گذرد و خانه های خانواده در خانواده ما هم دارم ولی بابام سیاست راضی نیست میترسم از آینده شما دوتا خواهر رابطه تون سر همین ازدواج این دو تا وروجک خراب بشه واقعا راست میگفت با و همینطور هم شد تا حدی دیوار خواب خدا را شکر گزار جمع کرد ممنون از شما دوستان عزیز یه داستان دیگه شما رو به خدا می سپارم خدانگهدارتون به امید دیدارتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *