داستان زن همکارم

عباس هستم و ۳۷ سالمه ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم در مورد زن همکارم هستش که قبلا به خودم رو بیاورد


تا زمانی که رفتم خواستگاری خانواده اش همه راضی بودند جز پدرش جدید
بعد از اینکه پدرش را قبول نکرد و من خیلی خیلی متاسفانه تلاش کردم ولی بازم از آخرش نیومد
قبول نکردن عشق منو بهناز عشق نافرجام ای بود واقعاً دلم شکست تا چند سالگی قصد ازدواج و عشق و عاشقی چیزی نداشتم تا اینکه یه دختر زیبا و خوش قلب متین بازی خیلی زیبا بله میثم هم بود داداش سیاه سلام دوستان عزیز داشتم میگفتم اون دختر خیلی زیبایی بود واقعا اخلاق و رفتار همه چیز تک بود من هم کم کم یاد اون عشق قدیمی دیگه از ذهنم پاک می شد تا اینکه یه روز مثل همیشه رفته بودم
برای من معلم هستم رفته بودم دزدکی دیدم رئیس مجلس گفت خانم آقای محمدی اومده آقای محمدی یکی از همکارهای ما بوده دیدم اومد وای بچه ها باورتون میشه این عشق قدیمی و خودم بود وقتی منو دید
یه چند ثانیه نمی‌خورد منم همینطور منم سیخ وایساده بودم و اونم سیخ شده بود بودیم چیکار کنیم اوضاع خیلی سخت شده بود که باید چیکار کنم فقط یه سلام و عرض ادب همگی فلان بعد دیگه اومد شوهرش اومدم و باهاش بازی کن نوری آفرین

با هم بازی می‌کردیم رابطه مناسبتی خیلی هم بود که همیشه هوای هم نمی‌رسی هرگاه برای یکیمون مشکلی پیش اومد نیومد کمکش می‌کرد و خلاصه همین طور شد که در آینده تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم بعدها که خواستیم ازدواج کنیم با کلی مشکل روبرو شدیم و متاسفانه بعد از مشکلات زیادی که به وجود اومد دیگه من حالم هرچی از عشق و عاشق به هم میخوره من شریف و خیلی دوست داشتم اون موقع ولی این اصلاً به نیازهای من توجه نمی کرد تا اینکه مجبور شدم و طلاق بدم با یه نفر دیگه زندگی می کنم
من نزدیکه تا آخرین خاطره منو همراهی کرد امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه اگه فکر میکنیم داستان فکر شما سخت در اشتباهید چون واقعاً فکر داستان دیو بدون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *