داستان صاحب مغازه تو خود مغازه

سارا هستم ۲۸ سال ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به همین هفته قبل است که رفته بودم…

یک و تا یه مانتو لباس چیزی برای خودم بخرم
این مغازه پسری که داخل مغازه به نظر من به خود جا که ناخواسته خودبخود رفتم داخل مغازه‌اش که بعد بهش گفتم ببخشید خاصی که من بهش گفتم واسه رفتن توی
خلاصه رفتم تو همون اتاق که باید میرفتیم می‌کردیم گفت بین خودمون نگاه می‌کردم ببینید واقعا بهم میخوره یا نه خودم بهم میخوره به خودم گفتم دلم از خود صاحب مغازه بپرسم
به نظرم عوض شده بعد لباس های دیگر از دست گرفته و تست خلاصه لباس خواسته انتخاب کرده و همونجا عوضش کردند و هم بهم گفت که این مدل جدید و شما میتونید باز دوباره پس بدی حالت شماره مغازه رو گرفتم و می رفتند با هم بهش سر می‌زده و به بهانه حتی لباس گرفته رابطه با بهای بیشتری دارد تا اینکه یه روز مثل همیشه رفته بودم بابا
آنجا هم دیدیم صاف کنم همین واسطه چیزی بخرم و خلاصه خیلی بیشتر نزدیک تر از قبل شده و رابطه ما داره میره توی فاز جدیدی چیکار کنم اون هم بهم گفته بود که من واقعا شمارو دوست دارم و اگه یه روز نبینمت حالم با شما صحبت نکنم حالم یه جوری میشه که البته خودم به روی خودش نیاورد و همینطور بعدها که خودم یه روزی من بودم همین حرفای اعتراف کردم بهش گفتم من هم دیگه نمی تونه بهم گفت پس اگه میشه ما مشکلی نداریم با خانواده خدمت برسم و اگه انشالله اونا هم مشکلی نداشته باشیم باهم ازدواج کنیم تا اینو گفته بودم خوشحال کنم که بهش گفتم باشه پس ما به خانواده ها صحبت می کنم خلاصه تا اینو گفت منم ازش خداحافظی کردم و رفتم منتظر بودم که بعد از تو اومد خونمون و ما هم برای پذیرایی و آخرین مراسم خواستگاری این چیزا بود هر به خانواده
طوری که انگار چند سال همدیگر را ندیده بودند و ما هم همه افراد خانواده هم خانواده و هم خانواده همه موافق ازدواج دارند هیچ مشکل ازدواج ازدواج کردیم اما متاسفانه هر کارگری فعال و چینش ایران ۱۰ سال می‌گذرد از اینجا به نظر شما مشکل از من نیست مشکلات شوهرم ممنون از شما دوستان عزیز لطفاً نظراتتون استفاده کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *