داستان شوهر خاله

میترا هستم و ۲۳ ساله مادر که می خوام براتون بگم
کاملا واقعی هستش

و تنها چیزهایی که دیدن را میگم متن کمتر و نه بیشتر خوب داشتم می گفتم خب هنوز از خانواده بگم توی خانواده چهار نفره زندگی می کنم من مامان بابا و یکی از داداش ها
کسی سال از من کوچیکتره طاهری من یادمه خردادماه بزرگسال امتحانات داشتم میشه منم تصمیم گرفتم برم خونه یکی از اقوام و به خونه
خونه شوهر عمه
همون بهتر بگم عمه و پسرعمو دختر عمه ها
از مامان و بابا اجازه گرفته تا اینکه فردا بتونم حرکت کنم
اجازه را گرفت و آن را با هم گفتند حداقل باید یک هفته نوشتن کمتر
خلاصه سوابقش میخواستم حرکت کنم ۶ ساعت ۱۰ شب
وسایل مورد نیاز به فردا را آماده کردم تو سایت گذاشتم و در سایت و هم رفتن به ساحل نیاز نباشه برم حموم خلاصه از همان خوابیدن بیدار شدن سریع روحانی سرعتی خرما بعد هم حرکت کردم سمت ترمینال ترمینال شلوغ بود و من از دوریت نخریده بودم ولی خود تولید برای
پلیس برای قم خیلی خیلی راحت پیدا میشه چرا داخل شهر شلوغ نیست و مثل تهران و شهرهای دیگه خلاصه حقوق طرف قم خیلی زیاد هستش
ساعت ۹۶۹۲ خرس روی سیمان حرکت کرد
حرکت کرد و رفت سمت قوم از اون ور هم ما قبل از این که بهم رسیدیم
دانلود انواع و شوهرم ک گفتن
شهر مهران احمدی نیست ولی من خونه خلاصه آدرس خونه رو که دقیقا نمی دونستم گرفتم دادم به تاکسی اونم رفت سمت خونه خلاصه بعد از یه مدت رسیدم
وضعیت گرفته عمل هم خیلی خوش بگو دوست دارم شوهرم من همون جزیره بودم
همه خوشحال بودم تو از همه بریدن شوهرم که پیداست که رفتی سفر کاری به تا فردا برنمی‌گردد واسه فردا رسید و شوهر عمه من خیلی خوشحال نگاه های عجیب من باید چیکار کنم تمامی شدم با خودم گفتم کاش زمین دهن باز کنه من برم زیر زمین ولی چه فایده هیچ آرزویی براورده نمیشه خلاصه تا اینکه تصمیم گرفتم
خودم نیارم دیدم اون هم کم نمیاره و دامینی که بهش گفتم
همه چیزش خوبه
چیز خاصی نیست ولی اگه میخوای بهت بگم ناراحت بشی گفتم چی شده بگو نمیشه گفت خود به ناراحت نشی گفتم باشه ناراحت نمیشم که به این دختر
دخترم چرا باید کار هستم نگاه انداختم دیدم خارج کنم خیلی خندیدم کلی خجالت کشیدم و خاطره جالبی که تا آخر داستان حرکت شما را بزرگ می سازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *