داستان برادر زادم وقتی داداشم خونه نبود

علی هستم ۲۱ سالمه ماجرایی که می خوام براتون بگم در مورد
در مورد وقت است که رفته بودم خونه داداشم

اول از خودم یا خانواده ما خانواده چهار نفره من و مامان بابام و داداشم که ازدواج کرده من هم کسی نگن منو تو خونه خانوم خودم زندگی می کنم یه روز که تصمیم گرفتم برم خونه داداشم ماجرا از اونجا شیشه رفتم خونه داداشم که دیدم داداشم اینجا خسته شدیم گفت علی جان داداش من یه چند روزی میرم سفر کوتاه برای خانواده‌ها داشته باشید گفتم باشه اگه چیزی کاری داشتم انجام داده خریدار دیگه خودت انجام بده من تا ۴ روز نیستم بعد از ۱۰۰ درصدی گفتم باشه داداش هر چه شماره ای که خلاصه آن جانانه بودم که دیدم از برادر برادرم دخترش که میشد برادرزاده یعنی الهه الهه نگاه عجیب میداشت ۱۷ سالش بود و از ۱۸ سالش نشده بود اومده بودم چیکار کنم نمیدونستن جریان چی بخورم راحت شدی یه کاری کردی عشق کی گفته من پشت سرش چیزی گفت نمیدونم خدایا چرا از وقتی اومدم زیاد به من محل نمیذاره گریه طوری شده بهش گفتم الهه عموجان به اینکه وارد کار داره چی شده داری گفتم دیدی چی شد همه نمیزاری الهه قدیمی صوتی
واسه و گفت الهی قدیم الهی جدید الهه خیلی قدیم راه خیلی جدید یعنی چی میگم من که همونم چطور تحویلت بگیرم بغلت کنم هایمان چت کنم گفتم دایی جان میگم بغلم کن نمیگم ماچم کن حداقل جواب سلام منو بده من داری ممنونتم بزرگتر از تو هم باید یه چیزی می دونی که این که همیشه احترام بزرگتر را داشته باشی وقتی اونا رو میبینی جواب سلامشان و بدی
خلاصه اینو گفتمو میگم افرود تو گفتی جان خیلی چیزهایی در مورد چیدن گفتم چی کی گفته از مامانم گفتم مامانت میگی چی گفته گفت فقط به مامانم نگی یا
برادرزادم الهی گفت مامانم تو سر خیلی حرف هایی زد گفتم یعنی چه حرفای نگفتتو چشم ناپاک که با چشمهای زیبای تو گفتم برو گفتم من خودت منو میشناسی برادرزاده عزیزم الهی و همچین آدمیم گفتم میشه خدا میدونه ولی فکر کنم مامانم حرفش درسته که گفتم مدارک چیست گفت من را بشناسم از نزدیک می بیند که چطور آدمی تا اینو گفت دستگاه میدم که باید از خودت بپرسی از خودت سوال بپرسم حقیقتو از خودت بدونم که فهمیدم دوسم داری جان منو جان تو فهمیدی که گفت فهمیدم که تو همچین آدمی نیست واقعا واقعا براتون متاسفم ولی من گفتم متاسفم براشون مادرت بالاخره ۷۰ شادی چیزی چیزی شنیده به سوء تفاهمی پیش دبستانی من بهش نمیگه همچین چیزی گفته چون اگه بگم ممکنه رابطه‌اش با باهات بد بشه ممنون از این که تا آخر داستان من همراه کردیم تا یه داستان دیگه شما شما را به خداوند منان میسپارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *