داستان زنم با صاحب خونه برای کرایه

سلام خدمت یکایک شما دوستان عزیزم بازم با یه داستان دیگه اومدم که می خوام براتون تعریف کنم

بر خلاف داستان های قبل که گفتند بقیه دوستان بر پایه واقعیته تنها چیزی که با چشم خودم را دیدم براتون میگم خوب بزارین اول از خودم بگم من رضا هستم و ۳۷ سالمه ۸ سالی هستش با خانم محبوبه ازدواج کردم و دوتا بچه دارم میلاد که هفت سالشه و دختر کوچکم نینا که اونم ۵ سالشه بزاریم اول از خانواده صاحب خونه هم بگم اون یه خانواده هستند همه بچه هاشون ازدواج کردم یعنی یک خانم ۵۰ ساله و یک آقای نزدیک ۶۰ ساله تازه بازنشسته شده و مادر شد که ما می‌خواستیم واسه اجاره ای کمتر به محلی دیگر البته قبل از اینجا نیومدی بودیم یه جای دیگه بود خلاصه
خلاصه قرارداد بستیم اومدیم اینجا به بعد هم که اومدیم از آنجایی که حقوق یک ماه ما را قرارداد دیرتر از برق بدن مجبور بودیم که صاحبخانه را چند روزی دست به صرف اینکه واقعاً پیر بود گفت من به تو نیاز دارم من نمیدونم بهش ندادن به من ربطی نداره ولی شما باید اون پولی که باید جور کنید و به من بدید خلاصه این حرف و گفت و من هم مونده بودم چی کار کنم که خانم میاد پیشم عزیزم یه فکری دارم ولی اجازه می خوام از تو بگیرم گفتم چه فکری گفت عزیزم اگه بهت بگم که ناراحت بشی اگه ناراحت شدی فرض کنیم چیزی نشنیده خودمو برای بدترین آماده کرده بودم که بهش گفتم باشه عزیزم بهم بگو که فوری به من گفت وقتی گفته نکردم آسمون برام سیاه شده بودم کاش آب میشدم میرفتم زیر سرزمین بله خانم بهم گفت که از آنجایی که توان این رو نداری و تو شرایط نیست به صاحبخونه پول بدی من خودم یه کاری می کنم گفت گفتم بعد گفت من طلاهای خودم یه تیکشو می‌فروشند تا شرایط یه خونه رو بدم من هم میدونستم فروش طلا یعنی ضرر بزرگی چون که ما تو موقع بودیم که دلار طلا بشه در روز ورود تغییر می‌کرد و هر لحظه به صورت دقیق هی میرفت بالا می دونم چیکار کنم دوست داشتن کسی هم نداشتیم که به من کمک کنه
گفتم خدایا هرچی تو میخوای همون بشه خلاصه بخوانم گفتم یه روزی صبر کن شاید یه فرجی شد دقیقا یک روز صبر کردم و دیدم یکی از دوستان قدیمی اومدی به خونمون بله دوستان دوره‌های دوران سربازی مونده بودی از طریق اینترنت آدرس خونه منو پیدا کرده بود اومده بود خونه خدا رو شکر و بعدش خیلی خوب بود
می‌گفت که مشکلی که برای خونه این چیزا داریم بهم بگی

د دست به نقد هم میتونی رو من حساب باز کنیم
هر وقت دوست داشتین بدهیم بدین خلاصه بهمون کمک کرده بدیه صاحبخونه را دادیم واقعاً رسید خیلی خوب بود با اینکه بعد از بیست سی سال همدیگه رو ندیده بودیم ببخشید بعد از ۱۰ سال هم دیگه ندیده بودیم
داستان خوشتون اومده باشه اگه دوست داشتین باید این داستان را بداند من کمک کنید تا یه داستان دیگه خداحافظ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *