داستان بابام به بهونه ی ماساژ دادن

سلام به همه شما دوستان عزیز من سارا هستم و ۱۸ ساله

محور سارا هستم من توی خانواده این دو نفر زندگی می‌کنند شاید از خودتون بپرسید چرا دونفره بله من و بابا با هم زندگی میکنیم مامانم وقتی من بچه بودم وفات کرد و من و بابام رابطه آن با هم خیلی نزدیک هست

ه ای به روز به روز چون که همون نقشه مامانم رو بازی میکنه هم برادر نداشتم با هم نقش پدر من هم نقش پسر نداشته اش و هم نقش دختر نداشتش بازی می‌کنم
ماجرا از اینجا شروع شده بود که یه روز خسته از دانشگاه اومده بودم خونه بابل ترم اول دانشگاه بود اومده بودم خونه خیلی خسته بودم مونده بودم چی کار کنم تا خستگیم رفع بشه بابام همونجور که گفتم بابا ای بابا این میشه منو یکم صبر کردن وا سایبری سرم واسه واقعاً سرم درد میکنه و خیلی خستم بابام هم اول ظریف گفت عزیزم من می خوام اخبار نگاه کنم وقت ندارم میشه بعدا ماساژت بدم گفتم باشه و با هر وقت که تو بگی بد دیدم رفتم خوابیدم خلاصه رفتم خوابیدم احساس کردم
بهم دروغ میگه و چون فراموش کرده بود نمیدونم شاید خجالت کشیده بود چون که منم دختر بزرگ شده بودم گذشته از بابا هم چنین درخواستی را داشته باشد خلاصه اون روز گذشت و روز بعد رسید بابام نگاه های عجیبی به من داشت مونده بودم چی بگم نفس تو سینه هام حبس شده بود اومده بودم چیکار کنم خودمو برای بدترین آماده کرده بودم که دیدم بابام هی منو نگاه میکنه لبخند میزنه داشتم از خجالت آب می شدم با خودم می گفتم کاش زمین دهن باز کنه و من برم زیر زمین آب بشم مثل یه شمع مثل یه بارون بهاری خلاصه رفتم پیش بابا گفتم بابا ای عزیز دل من چی شده چرا به من اینجوری نگاه می‌کنی بله دلمو زدم به دریا خودم رفتم مستقیم از بابام پرسیدم که چی شده بابا هم بهم گفت عزیزم اگه بگم ناراحت میشی من ازت یه درخواست دارم گفتم بگو باباجان هر درخواست داری بگو من انجام میدم گفتم اگه ناراحت میشی منم
امیدوارم ناراحت نشی دختر گلم اینو گفت خودم هم ناراحت شدم گفتم بابا یعنی چی تو عزیزترین کسی هستی که تو زندگیم دارم تو هم پدر منی هم مادر من هم برادر من لطفاً بهم بگو خود ما برای بچه نه آماده کرده بودم که با من گفتی عزیزم بهت میگم چی شده سرمو پایین انداختم و گفت عزیزم سرتو پایین بنداز جا که فکر کنم فهمیدی چی شده
مونده بودم چی بگم گفتم بابا چی شده بهم بگو لطفاً گفت بابا جان عزیز دلم دختر گلم جورآباد جورابات هم تا به تا سهمی که جایش است نگاه کن جورآباد پاره است با همین جوری رفتی دانشگاه امیدوارم کسی ندیده باشی گفتم وای ددم به سرم خلاصه با من خیلی بهم خندید امروز از صبح تا شب خندید به من خیلی ناراحت شدم از دست بهاری خلاصه چیکار کنم بابام دیگه تاج سرمه دیگه منم خوشحال شدم و با هم خندیدیم ببین به پا جوراب های پاره پوره من
مرسی از اینکه دوستان عزیز تا آخر داستان و همراهی کردیم امیدوارم از داستان من خوشتون اومده باشه داستان بر پایه واقعیت نبودم اون طور که خودتون میدونین داستان ها ساخته و تراوش ذهن مریض نویسنده هستید بله من نویسنده این داستان ها رو براتون درست می کنم که تا شما خوشحال بشیم تا شما داستان های آموزنده ما رو بخونید و زندگی توی زندگی از آنها استفاده کنید مرسی ازتون حتما حتما نظر بدین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *