داستان من خاله شهین تو عروسی دایی رضا

سلام به تمامی دوستان عزیز من امروز در خدمتتون هستم با یک خاطره خیلی ناز از خودمو خاله جونم .


بزارید خودمو معرفی کنم من متولد سال 80هستم و این اتفاق تو سال 96 پیش اومد یعنی اون موقع من 16 سالم بود و خالم شهین یه 5سالی از بزرگتر بود ولی رابطه ما خیلی شکر قندی بود.
تا اینکه تو عروسی دایی رضا (که اونم برادر همین خاله شهین هستند) یه ماجرا ی خیلی عجیب پیش اومد بین من و خاله شهین . بخشید خاله شهین و معرفی نکردم آخه خیلی استرس دارم
چون این ماجرا خیلی به دلم حال داد. خاله شهین قدش از دو سانت بزگتره و چهره نسبتا خوبی داره.
ماجرا از اونجا شروع شد که تو عروسی. دایی رضا. خاله شهین به مادرم گفت که از آشپز خانه بره تا خودش همه ی کارا رو انجام بده. مادرم خیلی تعجب کرده بود. چونکه خاله شهین اصلا دلو نمی‌داد به کار فقط. شعار میداد. مادرم یکم شک کرد که نکنه یه رسوایی به بار بیاره. ولی نه به خودش گفت شاید میخواد شیر زنی واسه خودش بشه. تا اینکه خاله شهین به من گفت برم داخل آشپزخانه پشمام. ریخته بود نمی‌دونم چرا.. همه می‌دونن من نه از آشپزی خوشم میاد نه از آشپز خانه . رفتم تو آشپزخونه منتظر بودم تا خاله شهین بیاد ولی ۱۰ دقیقه شده بود. ولی نیومد. با خودم هزار فکر کردم . تا اینکه خاله شهین اومد . یه نگا های مرموزانه ای میکرد. بعد در آشپزخانه رو از پشت قفل کرد وای خدا میخواد چیکار کنه . هی نیومد نزدیکم ولی با خودم گفتم شاید میخواد. شوخی کنه ولی نه اینجوری نبود. بعد روپگو داد دستم گفت اون سوسکو بکش وای خیالم راحت شد. فک کردم میخواست منو با جارو بزنه…. خوب مرسی دوستان از اینکه داستان منوخوندید. تا داستان های بعدی پیس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *