داستان من و برادرم

بازم درود به تکتک شما دوستان عزیز و روشن فکر.

مهران هستم و  سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به همین ماه قبل هستش یعنی آخرین ماه تابستون شهریور ماه

تا اون موقع تابستون من جایی واس سفر نرفتم.

بلاخرهبعد از کلی فکر کردن و کشمکش تصمیم گرفتم برم شمال خونه ی خواهرم.

خواهرم نوشین هم دو سال از من بزرکتره  و دو سالی میشه با شوهرش عرفان ازدواج کرده

رابطشون اوایل خیلی خوب بود ولی چند ماهیه که شکر آب شده

البته من همون روز اولی که دیدم عرفانو من میدونستم گوش و چشمش میجنبه و مرد زندگی نیست.

خلاصه این سری میخواستم به کسی نگم و خواهرم رو سوپرایز کنم.

باروبندیل سفرو برداشتم و رفتم سمت شمال

وقتی رسیدم زنگ در آیفون رو زدم عرفان گوشیو برداشت گفت بله شما.

گفتم آقایمحمدی هستم مامو اداره ی آگاهی گفت ببخشید اتفاقی افتاده.

البته اینو با ترسو لرز داشت میگفت ..

که گفتم بیا پایین بهتون میگم.

بعد از 5 دقیقه اومد پایین منم صورتمو اونور کرده بودم که گفت ببخشید شما اینجا مامور ندیدین صورتمو برگردوندم پشماش ریخت گفت تویی مهرانن گفتم بله چی فکر کردی عزیزدلم.

گفت ماموندیدی اینجا گفتم چرا یه بی سیم مهم بهشون زدن که برن.

گفتم مگه چیکار کردی اون ممیخواستت

گفت هیچی بخدا خودت که هبتر منو میشناسی اهل این چیزا نیستمم که پلیس بیاد منو دستگیر کنه

خیلی گیراییش پایین بود بلاخره بهش گفتم که من بودم

و حسابی ازمناراحت شد البته بعدش از دلش حسابی دراوردم

.ممنون امیدوارم از خاطره ای که داشتم خوشتون اومده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *