داستان من و برادرم

سلام به همه ی شما عزیزان بهتر از جان من محسن هستم و 31 سالمه.

دو سالی میشه با همسرم پروانه ازدواج کردممن و زنم پروانه رابطمون خیلی خوبه همیشه دنبال تجربیات جدید تو زندگی زناشوییمون هستیم.

و دنبال هیجان تا عشق ما تکراری نشه و همیشه با کوچچیکترین بهونه هایی همدیه رو سوپرایز میکنیم.

برادرم مهران هم همینطور اونم همزمان با وقتی که ما ازدواج کردیم با شوهرش میترا ازدواج کرد اونا هم زندگی خیلی خوبی دارن.

رابطه ما با خانواده برادرم خیلی نزدیکه و همیشه با هم رفت و امد خانوادگی داریم.

یه روز مه مثه همیشه رفته بودیم. خونه ی برادرم.

یعنی همون آخر هفته. وقتی رفتیم احساس کردم یه اتفاقی افتاده ولی کسیبه من نمیگه نگاه های عجیب برادرم و زنش به من منو آب میکرد.

نمیدونستم چا اینطوری شده.

وقتی رفتیم تو خونه برادرم هم رفتاره ای عجیبی از خودش نشون میداد هی پوز خنده میزد منو زنم که مونده بودیم جریان چیه حتی زن داداشمم تو گوشی با داداشم حرف میزد و با هم میخندیدم.

منم از کوره در رفتم و گفتم عزیزم چی شده هان بگین ما هم بخندیم اگه چیز خنده داری شنیدین به منم بگین

داداشم دسمو گرفت و گفت داداشی یه جریانی هست ولی میخوام بهت بگم ولی قول بده ناراحت نشی.

گفتم بگو نااحت نمیشم البته منم با عصبانیت گفتم که دیدم گفت ولش کن همینجوری میخوای مارو بزنی.

ببعد چند دقیقه یکم آرومتر شدم بهش گفتم خوب بگو الان آروم شدم.

بگو چراتو و زنت دارین یه ساعته بهمون میخندین طفلک زنم آب شد از خنده های شما.

گفت داداشی قول بدی منو نزنی گفتم قول میدم. ماچتمیکنم زدن چیه.

که وقتی گفت چی شده پشمام ریحت از همونجا بدو بدو فرار کردم  رفتم خونه ی خودم حتی یادم رفت زنمو هم اب خودم ببرم بله من جوراب های اشتباهی پوشیده بودم و لنگ لنگ بودن.تازه این بزنه به سرو کلشون یکی از ججوراب ها سوراخ شده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *