داستان من و همکار شوهرم

سلام به همه ی عزیزان ژاله هستم و 22 سالمه دو سالی میشه که با حسین شوهرم ازدواج کردم زندگی خیلی خوبی داریم و خداروشکر من راضیم.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز مثه همیشه که تو خونه بودیم شوهرم حسین گفت عزیزم خودتو آماده کن هفته بعد میریم خونه ی دوستم

گفتم کدوم دوستت من میشناسمش یا نه

گفت تو میشناسیش ولی تا حالا ندیدیش گفتم پس کیه

گفت همکارم علی هستش گفتم آهان آقا علی که همیشه تعریفشو میکنی اینقدر تعریفش میکنی حتی منم حسادت میکنم بهش.

گفتم ازدواج کرده یا نه که گفت آره خیلی وقته پنج سالی میشه ولی هنوز بچه ندارن گفتم مشکل از کیه گفت مشکل از علیه ولی زنشم خیلی وفاداره که تا اینجا پیشش مونده.

خلاصه روز موعود رسید و قرار بود ما بریم خونه ی همکار شوهرم.

خودمونو آماده کردیم رفتیم سمت خونشون.

وقتی رفتیم باورتون نمیشه بچها از چیزی که حتی شوهرمم میگف بهتر بودن هم از کمالات هم جمالات.

البته اینو هم بگم خونه ی اونا هم مثه خونه ی ما تو زنجان هستش.

و فاصلشون تا خونه ی ما فکر نکنم بیشتر از ده دقیقه باشه.

و از این لحاظ خوب بود واس رفتو امد با دوستای خانوادگی دیگه زیاد مسافت طولانی نیست و راحت میشه دیدو بازدید کرد.

خلاصه رفتیم و شبش هم همونجا موندیم.

منم رابطم با ژینوس زنش همون روز اول خیلی نزدیک بود شده بودیم مثه دوتا خواهر

مرسی ازتون دوستان از اینکه داستانو تا آخر خوندین نظر یادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *