داستان من و شوهر خواهرم

دریا هستم و 22 سالمه خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم واس همین یه ماه قبله که خواهرم و شوهر خواهرم اومده بودن خونه بلاخره دم عیدی بود و خونه تکونی هم دست کمک باید میداشتیم.

یعنی سه چهار روز قبل از عید اومده بودن.

البته اینو هم بگم شغل شوهر خواهرم ازاده واس همین هر وقت دوست داشته باشه میتونه بره سفر و لذت ببره.

خوب داشتم میگفتم دم عیدی بود و قرار بود اوایل عید عروسی برادر بزرگم باشه به خاطر همین کمبود نفرات داشتیم.

بلاخره هر طور شد نفرات رو جور کردیم و شروع کردیم به تمیز کردن خونه.

از همون هفته ی قبل.

سه روز بعدش هم خواهرو و شوهر خواهرم اومده بودن.

خوب بزارین از خواهرم و شوهر خواهرم بگم خواهرم محبوبه هستش اسمش و 29 سالشه و معلم ادبیات هستش.

شوهر خواهر هم تو کار فروش و پخش وسایل الکتریکی هستش.

اونم 35 سالشه و وضعشم حسابی توپه.

خوب بریم رو ادامه ی داستان.

خواهرم و شوهر خواهرم اومده بودن خونه خودم مسول پذیرایی بودم خیلی خوشحال بودیم که اومده بودن.

ت.مت هم صاحب یه فرزند هستش که اسمش مهرانه و دو سالشه.

خلاصه هر کدوم از اعضای خانواده مسول تمیز کردن یه بخش از خونه بودن خواهرم پذیرایی بقیه هم هر کجا و من و شوهر خواهرم توی انباری رو باید تمیز میکردم انیاری واقعا بزرگ بود و باید حتما دو نفر میبودن یه مرد که کارای سنگین جا به جا کردن وسیله هارو و یه زن که برای ریزه کاری و چیدمان دکور.

خلاصه رفتیم اونجارو تمیز میکردیم باورتون نمیشه بچها دیدم شوهر خواهرم منو خشک خشک نگاه میکنه و شوکه شده تکون نمیخورد.

انگار نفس تو سینهاش حبس شده بود.

منم خیلی ترسیده بودم جای اینکه به حرفش گوش بدم بیام نزدیک داشتم میرفتم دور تا اینکه دیدم داد زد گفت بیا دارم میمیرم.

تا اینو گفت فوری دویدم سمت گفتم چی شده علی گفت پام پام گفتم یعنی چی پام. گفتم پات چی شده.

گفت مار نیشم زد و قرار کرد و رفت اون زیر خیلی سریع بود احساس میکنم پام بی حس شده.

خلاصه من فقط جیغ زدم و همه اومدن و فوری مارو کشتیم و مدلشو پیدا کردیم و پاد زهرشو هم تزریق کردن بهش خداروشکر الان خیلی بهتر شده.

خاطره خیلی بدی بود واقعا حالمون گرفته شد چیزی نمونده بود عروسی به عزا تبدیل بشه مرسی که تا آخر داستانم منو همراهی کردین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *