داستان من و شوهر عمه ام علی

سلام به شما عزیزان همیشه در صحنه
من پروانه هستم و 25 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم


مربوط به همین هفته پیش هستش که رفته بودم خونه ی شوهر عمه ام آقا علی
ولی احساس میکردم نگاهاش خیلی متفاوته.
خیلی استرس داشتم
بزارین از اول بگم صبح روز پنجشنه بود وع ید هم نزدیک بودبا خودم گفتم یه سالی میشه سفر نرفتم
بزار این سری یه سفری هم برم حال و هوایی هم عوض کرده باشم
تصمیم گرفتم برم خونه ی شوهر عمه امولی باورتون نمیشه و باورم نمیشه که چنین اتفاقاتی افتاد
بلیط گرفتم و قرار شد فردا جکعه حرکنت کنم
شب قبلش دوش گرفتم و وسایلامو اماده کردم و کولبار سفرو بستم تا فردا زود
بتونم با خیال راحت حرکت کنمو همینطور هم شد صبح زود بیدار شدم از خواب
و صبحونه خوردم تاکسی گرفتم رفتم ترمینال
تهرانو به مقصد شیراز ترک کردم.
مسافت واقعا طولانی بود ولی خوب چی میشه کرد بهتر از اینه که جایی نرفت و توی خونه موند.
حرکت کردیم و بلاخره روز بعدش رسیدم یعنی همون وسطای شب بود و کلا شونزده ساعتی توی راه بودم
رفتم دم در خونه که رسیدم زنگ زدم به عمه گفتم سلام عمه من رسیدم کجایی گفت من سرکارم زنگ در خونه رو بزن شوهر عمت همونجاست درو برات باز میکنه
درو زدم دیدم شوهر عمه اومد وقتی اومدم تو باورتون نبود هیچکس نبود انگار
شوهر عمه گفت عزیزم بیا تو اتاق باهات کار دارم گفت الان نه پنج دقیقه بعدشمنم که خیلی ترسیده بودم ولی دلمو زدم به دریا گفتم باشه هر چی شما بگی
بدون چرا گفتم باشه خیلی حرفها
وقتی صدام کرد رفتم تو باورتون نمیشه از شوهر عمم و خصوصا عمم انتظار نداشتم
چون اون روز روز تولدم بودبرام جشن تولد گرفته بودن من هم هاجو واج از خوشحالی مونده بودم چیکار کنم ولی حسابی ازشون تشکر کنم گفتم کی بهشون گکفته گفت مامانت زنگ زد و بهم گفت تولدته
و هزینه تولدتو کلا اون داده ولی ما هم یه سری سوغاتی هم برات اماده کردیمو
مرسی از اینکه دوستان داستانمو خوندیم
اگه بازم دوست داشتین از این داستانا بگم براتون حتما کامنت کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *