داستان من و دختر عمو سارا

میلاد هستم و 23 سالمه قدم هم صدو هشتاد میشه حدودا و بدن ورزیده و تناسب اندام خوبی دارم.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم برم خونه ی دختر عموم سارا.

خوب از سارا بگم اونم 22 سالشه و منو اون از بچگی هم بازی بودیم.

و رابطه ما با هم خیلی نزدیکه طوری که هر کی ندونه فکر میکنه ما زن و شوهریم.

خوب داشتم میگفتم خونه ی سارا اینا توی مشهد هستش خونه ی ما هم توی شیراز زندگی میکنیم.

قرار بود امروز برم بلیط بگیرم که فردای صبح زود حرکت کنم برم سمت مشهد.

شب ساعت هشت اینا بود که گفتم برم یه دوشی بگیرم و وسایل مورد نیاز سفر رو اماده کنم و من هم همینکارو کردم رفتم ساکمو کامل بستم و بعدش هم مسواک زدم و با خیال راحت خوابیدم.

فردا صبح ساعت 7 بود که با زنگ گوشیم بیدار شدم و ساکمو برداشتم اوردم تو اتاق حال که اماده باش باشم برای رفتم.

و رفتم صبحونه اماده کردم و خوردم.

بعدش هم زنگ زدم تاکسی که با ماشین بیاد دنبالم و بعدش هم که اومد رفتیم سمت ترمینال.

تو ترمینال بودم که با خودم گفتم زنگ بزنم به دختر عمو که بدونه داریم میایم خونش با خودم گفتم ولش بزار نمیگم و سوپرایزش کنم.

مسیر خیلی طولانی بود و بلاخره رسیدم به مشهد.

ترمینال بودم و یه ماشین از همونجا گرفتم و رفتیم سمت خونه ی دختر عموم مهشید.

به عمو زگ زدم گفتم سلام عمو جان من میخوام بیام مشهد که دیدم گفت قربونت برم کی حرکت میکنی گفتم تا چند ثانیه دیگه با جت شخصیم حرکت میکنم گفت جت شخصی که بعدش گفتم آره عمو حرکت کردم و الان رسیدم با سرعت نور اومدم.

خندیدو گفت شوخی نکن عمو جان.

که بعد گفتم عمو اگه باور نمیکنی خودت از پشت پنجره نگاه کن رفتم عقب عمو دید هنگ کرد از خوشحالی.

خلاصه درو باز کرد و اومدم تو جاتون خالی خیلی خوش گذشت وان چنذد روزی که مشهد بودم.

الان چند سالی میشه از اون خاطره میگذره و من و سارا با هم ازدواج کردیم و با هم خیلی خوشبختیم.

اگه شما هم دوست داشتین از این داستانا بازم بگم حتما کامن کنید.

ممنون از تکتکتون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *