داستان من و زن شوهر دار

باز هم سلام به همه ی شما عزیزان و غریبان همیشه در صحنه امیدوارم حال دلتون خوب باشه.

پرهام هستم و 24 سالمه دانشجو هستم و ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم در مورد یکی از زن های همسایمون بود.

که شوهرش معتاد بود و من همیشه تو کارای خونه کمکش می کردم چه مالی و چه معنوی.

بزارین اول از خودم بگم پرهامم و بیست و چهار سالمه قدم هم 184 هستش پوستمم سفیده موهامم نیمه بور هستن.

و اینکه موهام تقریبا طلاییه به خاطر ارث هستش تو فامیلامون اکثرا چشم رنگی و مو طلایی هستن.

تو تهران زندگی میکردیم ولی چند سالیه که اومدیم کرج که البته به خاطر شغل بابام بود که منتقلی گرفت به کرج.

وقتی که رفتیم کرج یکی از همسایه هایی که داشتیم خیلی نظرمو جلب کرد.

پشت لبخند های فیکش کلی درد نفهته بود که نمیتونست بیان کنه ولی از نگاش می شد فهمید که دل شکسته ای داره.

با خودم گفتم حتما دلیلشو پیدا میکنم بعد از کلی تحقیق و کاوش سامورایی فهمیدم شوهرش متاسفانه اعتیاد داره سرکار نمیره و خود میترا زنش مجبوره بره کار کنه و درامد خانواده رو تامین کنه و به تنهایی و به هر سختی هستش اینکارو میکنه.

یه روز که داشتم صبح ورش کنم دیدمش سلام و عرض ادب کرد گفت مامن بابات چطورن گفتم خداروشکر گفتم شما اینجا چیکار میکنین البته یه لاستیک دستش بود به خاطر همین پرسیدم.

گفت دارم آشغالارو میبرم پایین گفتم بدین من ببرم چند طبقه باید بری پایین بعد از کلی تعارف و رو دروایسی بلاخره به زور خودم لاستیک آشغال هارو از دستش گرفتم و فورا بردم و کلی ازم تشکر کرد بهش هم گفتم اگه کاری داشتی بگو من انجام میدم میدونم براتون چقدر سخت میگذره هم زن خونه این هم مرد خونه این خلاصه خیلی خوشحال شد و منم تا جایی که بتونم کمکش میکنم و گاهی وقتا موقع عید یه مقدار پس انداز داشته باشم میدم که کمک خرج خونه باشه.

مرسی ازتون که داستانمو خوندین.

این خاطرمو گفتم صرفا برا اون دسته از دوستانی که فکر میکنن کمک کردن به بقیه فقط وظیفه خانواده و آشنایان هستش نه همسایگی م حق بزرگیه که باید اونو ارج نهاد.

نظر هم یادتون نره که میخونم حتما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *