داستان دوست شوهرم وقتی شوهرم نبود

سارا هستم و ۲۴ سالمه‌ خاطره ای که قصد دارم براتون تعریفش کنم مربوط به ماه قبله که رفته بودیم شیراز خونه ی دوست شوهرم.

خوب اول از خودم بگم ۲۴ سالمه قدم هم ۱۷۵ میشه حدودا وزنمم ۷۶ کیلو هستش.

یک سالی میشه که با شوهرم احسان ازدواج کردم.
از وقتی که ازدواج کردیم چند بار رفتو امد خونوادگی داشتیم با دوست احسان شوهرم که اسمش میلاد هستش.

سری قبل اونا اومده بودن خونمون این سری هم ما باید میرفتیم خونه ی اونا.

و اولین بار بود میخواستیم بریم خونشون.تصمیم داشتیم یک هفته اول تعطیلات نوروزی اون۹ا بمونیم.

و خلاصه هم یه سر به میلاد اینا بزنیم هم اینکه بتونیم مناطق دیدنیشو ببینیم.

خلاصه قرار بود فردا صبح حرکت کنیم بریم سمت شیراز.
شب بود ساعتای هشت اینا که شوهرم گفت عزیزم بیا همین الان ساکارو ببندیم همه چیو اماده کنیم که فردا سریع حرکت کنیم بریم.
بلاخره روز موعود رسید.صبح ساعت هفت بود ببداروشدیم صبحونه مفصلی خوردیم ساکارو هم گزاشتیم تا ماشین و داشتیم

حرکتوکنیم به سمت مقصدمون شیراز که شوهرم یادش اومد بنزین زده خلاصه برگشتیم و رفتم پمپ بزنین زدیم و حرکت کردیمورفتیم شیراز.

تلاصه چند ساعتی تو راه بودیم ولی بلاخره رسیدیم.

بعدش زنگ زدیم به دوست شوهرم ازش ادرس دقیقو گبفتیم و رفتیم سمت خونشون.

خلاصه خودشونم از قبل دم در منتظر ما بودن با اومدنمون خیلی خوشحال شدند.

حسابی با پذیرایی و مهمون نوازیشون مارو شرمنده ی خودشون کردن.
و کلی از مناطق دیدنی شیرازو گشتیم خیلی روز های خوب و به یادماندنی بود جای همتون خالی.

این داستانو گفتم که قدر دوست های خوبتون رو بدونین اگه خواستین برین سفر حتنا شیراز رو از قلم نندازین.مرسی نظر یادتون نره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *