داستان زن پسر خالم جلوی چشمان شوهرش

سلام به شما دوستان عزیزم نجیب هستم و 26 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عین واقعیته هر چی که دیدمو براتون تعریف میکنم.

اول از خودم بگم بیستو شش سالمه مجردم و قدم هم 183 هست و 70 کیلو هستم و بدنم کاملا ورزشکاریه و همیشه میرم باشگاه.

ماجرا از اونجا شروع شد که برای مسافرت تصمیم گرفتم برم شمال خونه ی پسر خالم شایان.

از شایان هم بگم که اون سه سالی میشه ازدواج کرده و سی سالشه قدشم 170 میشه حدودا و تو اداره دارایی کار میکنه زنش هم محبوبه که 25 سالشه و دانشجو هستش.

من هم قرار بود پس فردا حرکت کنم.

واس اینکه پسر خالم رو سوپرایز کنم به زنش محبوبه زنگ زدم گفت محبوب من میخوام بیام شمال ولی منتها نباید به پسر خاله بگی گفت چرا گفتم میخوام سوپرایزش کنم گفت باشه پس هر وقت حرکت کردی باهام هماهنگ باش.

گفتم باشه و از خدافظی کردم.

بلاخره روز موعود رسید و قرار بود من فردا ساعت 9 صبح ححرکت کنم ساعت هشت بود و داشتم خودم رو آماده میکردم برای سفر که زودتر به ترمینال برسم تا ساعت هفتو نیم خودمو اماده کردم زنگ زدم آزانش اومد و رفتم ترمینال.

سرویس تهران به شمال که بلیط گرفته بودمو پیدا کردم و نشستم تو اتوبوس.

نیم ساعتی معطل بودیم و بلاخره سرویس حرکت کرد.

خودمم از اونجایی که یک سالی میشد نرفته بودم شمال خیلی دلم تنگ شده بود برای شمال انگار که هر ثانیه یک دقیقه برای خودش میگذشت از بس صبرم لب ریز شده بود بلاخره هر طور که شد رسیدیم.

تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم سمت خونه ی پسر خاله شایان.

با محبوبه هماهنگ کردم زنگ زدم گفتم میخوام طوری بیام تو خونه که شایان نبینه گفت باشه پس من اونو به بهونه گذاشتن اشغالا سر کوچه حواسشو پرت میکنم تو هم همون موقع بیا منم که اومده بودم اون سمت کوچه منتظر بودم بره بیرون و من برم تو.همینطور هم شد بعد چند دقیقه شایانو دسدم به یه سطل اشغال تو دستش و با یه شلوار کردی که داشت میرفت اونور کوچه که اشغالارو بزاره تو سطل بزرگ اشغالدونی.

منم فوری رفتم داخل محبوبه بهم گفت تو برو تو این اتاق بعد که اومد بهت خبر میدم که وقتی داره تلویزیون ببینه از پشت سر دستاتو بزاری رو چشماش حسابی سوپرایزش کنیم.

و همینطور هم شد دیدم داره میاد قایم شدم رفت ادامه اخبار ببینه یک دقیقه بعدش که تو اوج دیدن و محو اخبار شده بود دستامو گزاشتم رو چشماش که دیدم گفت محبوبه اه این چه کاریه بعد دستاشو گزاشت رو دستام گفت تو محبوبه نیستی اونکه دستاش اینقدر کللفتو زبر نیست.

با صدای آروم در گوشش گفتم بگو کیم من پس طوری که نفهمه منم از گدای سر کوچشون حدس زد تا اسم بردن از احدادمون که گفتم زهر مار نجیبم پسر خالت وقتی منو دید هنگ کرد از خوشحالی نمیدوسنت چیکار کنه.

مرسی دوستان از اینکه داستانمو خوندین این داستانو گفتم برای کسایی که میخوان هیجان تو زندگشون بیاد تو کار سوپرایز باشن مخصوصا مدل اینجوریش.

کامنت هم فراموش نشه.

داستان سکس من با زن پسر خالم کوس و کو ندادن زن پسر خاله شایان داستان گاییدن زن شوهر دار زن پسر خاله ام داستان سکس حشری باحال با همسر پپسر خالم داستان سکس با زن پسر خالم جلوی چشمای شوهرش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *