داستان من و شوهر عمه

درود به شما عزیزان دل مریم هستم و 28 سالمه قدم هم 170 وزنم هم 67 کیلو هستش.

داستان از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم به خونه ی شوهر عمم واس هوا عوض کردن.

برم.تابستون بود اول به عمه مهناز زنگ زدم گفتم به‌زودی میام یزد واس تعطیلات.اونم خوشحال شد گفت خوشحال میشم اگه بیای شوهر عمت هم همینطور .هیچی پس من تصمبم گرفتم امشب حرکت کنم برم سمت یزد.قبلش رفتم خریدای برای سفر رو انجام دادم و قرار شد پنج ساعت بعد که میشد ساعت ده حرکت کنیم.
خیلی خوشحال بودم بعد ار مدت ها‌ دارم میرم خونه عمم مهناز.

رفتم ترمینال حرکت کردیم هر لحظه چند ساعت میگذشت.بلاخره‌ بعد از ده ساعت رسیدیم یزد.ساعت هشت و نین صبح بود که رسیدیم.
زنگ زدم به شوهر عمه که گفت الان میام دنبالت اومد دنبالم.

سوار‌شدم حرکت کردیم رفتیم به سمت خونه ی عمه.
البته شوهر عمه .عمه رو نگفته بود که سوپرایزش کنیم.

وقتی اومدیم تو شوهر عمه گفت تو برو تو اون اتاق میخوایم سوپرایزش کنیم اخه ام وز تولد عمت هم هست رفتیم تو یکی از اتاقا اون اتاقو کامل تزیین کرده بود و هر چیز که برای یک تولد لازم بود رو آماداه کرده بود و بهم گفت این اتاقو این مدت قفل کرده بود تا کامل بتونه سوپرازیش کنه. و همینطور هم شد

منم کمک کردم تو تزیین اتاق

یک ساعتی طول کشید که همه چی کامل شد و بعدش شوهر عمه به عمه گفت بیا داخل اتاق عمه هم با تعجب اومد داخل که خیلی جا خورد و تعجب کرد.هم به خاطر تولد و هم به خاطر اومدنم.

ممنون دوستان از اینکه با ما همراه بودین.این داستانو گفتم که قدر عزیزانتون رو بدونین با کوچیکترین بهونه ای دل اونارو شاد کنید.

یک دیدگاه دربارهٔ «داستان من و شوهر عمه»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *